۲۳/۹/۸۶در فرهنگسرای مریوان به اجرا در آمد .در این نمایش آقای نشوان نادری و خانم کژال راستبین به ایفای نقش پرداختندوهمچنین ادریس عبدی نورپرداز ،سلام نباتی دستیار کارگردان،هماوند لهونی و بیان خوشنمک موسیقی،عرفان حسن پور منشی صحنه،فرید نیکخواه تصویر بردار و دیگر همکاران این نمایش نعمت ایزدی ،مختارقادری،رحمان هوشیاری،سیروام جوانرودی،رامتین لهونی و سیده شیلان خردمند فرد به عنوان عوامل اجرای این نمایش به انجام وظیفه پرداختند.این نمایش از طرف گروه تئاتر باران تقدیم شد به روح دکتر سعدی محمودی یادش گرامی باد.
نوشته: آلكساندر هوسپيان
ترجمه: آندرانيك خچوميان
تقديم به دوست هنرمندم «سيروس همتي».
كاش ميشد كه او نيز برادرش را از درون انگشتر كولي ميديد.
آ.خ.
اشاره
«الكساندر هووسپيان» Alexeender Hovsepian نمايشنامهنويس، سناريست و كارگردان تئاتر جمهوري ارمنستان متولد سال 1948 است. كارهاي چاپ شده و به فيلم درآمده او عبارتند از: «بدون عنوان»، «ژوكُند»، «انگشتري كولي»، «چهار گوشه عشق»، «تلفن زنگ ميزند»، «يرواند كوچار» و «فرشته سياه».
«الكساندر هووسپيان» نمايشنامههاي «بازي استريندبرگ»، «قصلههاي تومانيان»، «اديپ شهريار»، «چهارگوشه عشق»، «براي شرف» و «تلفن زنگ ميزند» را كارگرداني و اجرا كرده است. نوشتههاي او به زبان روسي و اوكرايني و اين دومين نمايشنامه اوست كه به فارسي ترجمه شده است.
شخصيتها:
كارو Karo 65 ساله
جانو Jano همسر او 60 ساله
پارگو Pargev نوه آنها 6 ساله
گورگ Gevorg پسر آنها 17 ساله
هاياستان Hayastan عروس آنها 24 ساله
وارسه Varse عروس آنها 32 ساله
گوهر Gohar عروس آنها 28 ساله
]صحنه، نمايشگر خانه كارو است كه در يكي از روستاهاي ارمنستان قرار دارد. اتاق بزرگ خانه، سه در دارد كه يكي به سمت حياط، ديگري به سمت آشپزخانه و سومي به سمت اتاقهاي درون راهرو باز ميشوند. «كارو» كنار نوهاش «پارگو» نشسته و به او الفبا ياد ميدهد. «هاياستان» به كاري مشغول است. «گوهر» و «وارسه» نيز كه مشغول انجام كارهاي خانه هستند، مدام ميآيند و ميروند.[
كارو الف.
پارگو الف.
كارو ب.
پارگو ب.
كارو پ.
پارگو پ.
]جانو وارد ميشود.[
جانو گورگ اومد با خودش آرد و شكر و نمك آورده. گوهر، وارسه؛ زود باشين برين كمكش كنين. ]وارسه و گوهر بيرون
ميروند.[ هاياستان، تو ميز ناهار رو آماده كن.
پارگو هوار، گورگ اومد. برم ببينم برام روروك آورده. پدربزرگ، درس باشه براي بعد. باشه؟
كارو باشه پسرم. بدو برو كمكش هم ميكني.
پارگو الف، ب، پ. ]الفبا را با صداي بلند تكرار ميكند و خوشحال بيرون ميرود.[
كارو جانو.
جانو بله.
كارو راجع به او موضوع به گورگ حرف نزني و گرنه خودت كه ميشناسيش.
جانو چرا بايد بگم. ديوونه كه نيستم.
كارو خيل خب تو برو من الان مييام. ]ميخواهد از جايش بلند شود.[
جانو بشين، بشين استراحت كن. امروز خيلي زحمت كشيدي. چند تا كيسه است و خودمون جابه جاش ميكنيم. ]جانو
خارج ميشود. هاياستان ميز ناهار را ميچيند.[
هاياستان پدر، برات سوپ بريزم؟
كارو نه دخترم، برام كمي دوغ بيار.
هاياستان باشه پدر. ]گورگ وارد ميشود.[
گورگ سلام.
هاياستان سلام گورگ. ]بيرون ميرود.[
كارو سلام پسرم. كي از شهر راه افتادي كه اينقدر زود رسيدي؟
گورگ صبح زود.
كارو خسته شدي هان؟
گورگ نه زياد.
كارو توي شهر چه خبر؟
گورگ هيچي... اينجوري كه معلومه جنگ داره تموم ميشه.
كارو از كجا معلوم ... از كجا ... برادرت ... آه، نميدونم، نميدونم.
گورگ اينقدر فكرش رو نكن پدر. طوس از كيونسبرگ نامه فرستاده. آرام هم كه در مسكوست. اونها به اندازه كافي جنگيدن و به زودي بر
ميگردن.
كارو خدا كنه پسرم؛ اما كي ميدونه چي پيش ميياد. جنگ جنگه و سرباز هم سرباز. امروز اينجان فردا
جاي ديگه. خدا كنه اين جنگ لعنتي زود تموم بشه.
گورگ تموم ميشه پدر، تموم ميشه.
كارو خدا از دهنت بشنوه گورگ جان.
گورگ پدر ...
كارو بله ... بگو. چرا ساكت شدي؟ چي شده؟
گورگ پدر، حرفهايي را كه توي ده ميزنن درسته؟
كارو كدوم حرفها؟ ]هاياستان پارچ به دست وارد ميشود.[
هاياستان نوش جان كن پدر. كمي شور درست كردم. تو اينجوري دوست داري مگه نه؟
كارو آره دخترم، زنده باشي. ]هاياستان ميخواهد برود.[
گورگ صبركن هاياستان.
هاياستان چيه داداش؟
گورگ حرفهايي كه تو ده ميزنن درسته؟ ]هاياستان سكوت ميكند.[
گورگ چرا جواب نميدي؟ ]هاياستان سرش را پايين مياندازد.[
كارو برو دخترم؛ برو به ديگران كمك كن. ]هاياستان بيرون ميشود.[
گورگ پس همه اون حرفها درسته پدر. من اونو ميكشم، ميكشمش. ]پارگو وارد ميشود.[
پارگو گورگ، روروك جيرجير ميكنه. اگر رنگش كنيم خيلي قشنگ ميشه. ميچرخه و زير آفتاب عين رنگين كمان برق ميزنه. گورگ اون رو
رنگ ميكنيم، مگه نه؟
گورگ آره رنگش ميكنيم.
پارگو پدربزرگ، اون لواش و پنير رو لقمه كن و گرنه از گرسنگي تلف ميشم.
كارو خب بشين عين آدم بخور. روروك كه فرار نميكنه.
پارگو نه پدربزرگ. ساموئل منتظر منه. داريم بازي ميكنيم. يه بازي خوب ياد گرفتيم؛ خيلي خوبه.
كارو خيلي خب. بگير و برو. ]پنير را در نان لواش ميپيچد و به او ميدهد.[
پارگو گورگ، امروز يا فردا حتماً رنگ كنيم باشه.
گورگ باشه. ]پارگو شاد و خندان بيرون ميرود.[
كارو گورگ چرا چيزي نميخوري؟
گورگ اشتها ندارم.
كارو اگر بخوري، اشتهات باز ميشه. راستي نوههام چطور بودن؟ اون آرمن گوش دراز چطور بود؟
گورگ خوب بود پدر.
كارو گورگن چي؟ اونجا هم جنگ و دعوا راه ميندازه؟
گورگ نه پدر، فكر نميكنم. عمو واروس، شكايتي نداشت.
كارو واروس حالش چطور بود؟
گورگ زخم پاش خوب نميشه.
كارو خب دكترها چي ميگن؟
گورگ يه دارو براش تجويز كردن، ميگن خوب ميشه.
كارو وقتي ميگن حتماً خوب ميشه، ميره.
گورگ آره خوب ميشه و ميره؛ همه چيز خوب ميشه و ميره و ما هم آروم ميشينيم و سوپ ميخوريم و همه چيز رو تحمل ميكنيم.
كارو چي داري غرغر ميكني؟
گورگ پس هر چي ميگن درسته؛ آره پدر؟ خيلي خب، فرض كنيم كه ويراب، من رو بچه تصور كرده. مگه نميدونه كه طوس و آرام زنده هستن.
آخه چطور جرات كرده!؟ نه، نه، من اون رو ميكشم.
كارو آروم باش، آروم باش گورگ. به من گوش كن. خدا كنه كه برادرهات سر و مور گنده به خونه بيان و سر زن و بچههاشون باشن؛ ولي ما كه
ميدونيم سمبات، رشيدترين پسرم ديگه وجود نداره. شايد سال 41 پسرم شهيد شد كه چنين روزي برسه. ببين ارتش ما كجاست؟ اونها توي برلين هستند ... آره سمبات پر كشيد و رفت. ديگه عقاب تيز پروازم نيست؛ اما الان هاياستان بدون شوهره و پارگو بدون پدر. هاياستان جوونه پسرم. ما نميتونيم وادارش كنيم كه تنها بمونه. اين اجازه رو نداريم. تو فكر ميكني تحمل همه اينها برام راحته؟
گورگ پدر، اين چه حرفيه؟ يعني چي كه پارگو بدون پدره. پس من، تو، طوس و آرام چكارهايم؟ آخه چي داري ميگي پدر.
]وارسه و گوهر وارد ميشوند.[
وارسه تموم كرديم پدر. همه را جا به جا كرديم.
كارو به اسب آب دادين؟
وارسه داديم.
كارو زنده باشين. خب حالا كمي استراحت كنيد.
گوهر گورگ جان، بچهها چطور بودن؟
كارو بچه كدومه؟ آرمن و گورگن خيلي وقته كه ديگه بچه نيستند.
گورگ خوب بودن. خيالت راحت باشه. پدر راست ميگه. اونها خيلي وقته كه بچه نيستند. عمو واروس به اونها رو نميده. توي كارخونه هم از اونها
راضي هست. شبها هم به مدرسه ميرن. خيلي هم خوب درس ميخونن. خيالت راحت باشه. همه چيز روبراهه. حتي به من پول فرستادن.
گوهر داداش، اين جنگ كي تموم ميشه؟
گورگ به زودي.
وارسه داداش، درسته كه اون هيتلر بيصاحاب مونده، سقط شده؟
گورگ درسته.
وارسه زودتر از اينها بايد سقط ميشد. خاك تو سرش كنن. ]جانو و به دنبالش، هاياستان وارد ميشوند.[
جانو آفرين به عروسهاي خودم. همه چيزها رو جا به جا كردن... واه، چرا چيزي نميخوري پسرم؟
گورگ نميخورم مادر. گرسنه نيستم.
جانو چطور گرسنه نيستي؟ اين همه راه اومدي و ميگي گرسنه نيستم. هاياستان، پارگو را صدا كن بياد با گورگ غذا بخوره. طفلك تموم روز
چيزي نخورده.
كارو آره، صداش كن دخترم. اون به ذوق روروك همه چيز رو فراموش كرده. ]هاياستان در را باز كرده و پارگو را صدا ميزند.[
هاياستان پارگو، پارگو بيا، بيا غذا بخور و بعد دوباره برو بازي كن. ]پارگو وارد ميشود.[
پارگو داداش گورگ، روروك را كي رنگ ميكنيم؟ امروز يا فردا؟
گورگ فردا پارگو جان. امروز خيلي خستهام.
پارگو فردا؟ اما صبح زود، باشه؟
گورگ باشه.
هاياستان بشين پسرم، بشين و غذا بخور.
پارگو نميدوني مادر كه روروك چطوري ميچرخه، عالييه.
جانو بخور مادر جان، بخور سمبات كوچولوي من.
پارگو مادر بزرگ، پدرم روروك داشت؟
جانو بله كه داشت. مگه بدون روروك ميشه؟
پارگو عين همين بود؟
جانو درسته عين همين بود.
پارگو پس چرا گريه ميكني؟
جانو گريه نميكنم. پيري يه. يك وقت ميبيني وقت و بيوقت از چشمهام ميچكه. بخور پسرم، بخور. ]سكوت سنگيني حاكم ميشود.[
كارو گورگ، چند گوني آرد آوردي؟
گورگ سه گوني آرده، دو كيلو نمك، پنج كيلو شكر و مقداري ميخ و يك گالون نفت ... آه داشت يادم ميرفت. ]از جيبش انگشتري را بيرون
ميآورد.[ و اين انگشتر.
كارو اون چيه؟
گورگ انگشتر.
كارو انگشتر؟ از كجا آوردي؟
گورگ از بازار خريدم.
جانو خريدي؟
گورگ آره، كوليها ميفروختن. اونها ميگفتن اگر در شب مهتابي از درون انگشتر به ماه نگاه كني و كسي را كه در جنگ است، ببيني، ثابت ميشه
كه اون فرد زنده است، حتي اگر نامه سياه هم دريافت كرده باشي، فرقي نميكنه؛ اون زنده است؛ اما اگر به جز ماه چيز ديگهاي نبيني پس حتماً شهيد شده ... همه ميخريدن، من هم خريدم.
جانو چقدر بابتش پول دادي؟
گورگ 150 تا.
جانو سنگ معمولي يه؟
گورگ احتمالاً. كسي نميدونست. همه ميخريدن، من هم خريدم. كوليها گفتن كه امروز ماه كامله.
پارگو پس امروز ميتونم پدرم رو ببينم؟
گورگ بله كه ميتوني.
پارگو مادر سير شدم. ببين چقدر شكمم باد كرده. برم ببينم زياد مونده تا خورشيد غروب كنه. ]بيرون ميرود.[
كارو ببين چطور روروك را فراموش كرد. اين كوليها چه بازيهايي كه در نمييارن.
هاياستان گورگ، ميز رو جمع كنم؟ ديگه نميخوري؟
گورگ جمع كن. ]هاياستان ميز را جمع ميكند و بيرون ميرود.[
جانو وارسه، مرغها رفتن توي باغچه. برو جمعشون كن. همين الان گوسفندها رو مييارن. ببرشون طويله. گوهر تو هم برو گاو رو بيار. ]وارسه و
گوهر خارج ميشوند.[
گورگ مادر، بگو ببينم هاياستان به اون چه جوابي داده.
جانو به كي؟ چي داري ميگي؟
كارو گورگ همه چيز رو ميدونه جانو.
جانو از كجا؟ كي گفته؟
كارو يكي كه بدونه، همه ده خبر دار ميشن.
جانو آه خدا! آخه چيزي نشده؛ اما اون خونه خرابها ببين چييا كه نميگن. اونقدر به سر و پا افتادن كه نگو. جوري نگاهم ميكنن كه انگار لخت
دارم راه ميرم. چرا؟ آخه براي چي؟
گورگ براي اينكه هاياستان، عروس توست، نه عروس كس ديگه. اون زن سمبات تو، سمبات ما و سمبات اونهاست. نه، من نميذارم؛ هاياستان
چنين جرأتي نميكنه. ميكشم. هر دوشون رو ميكشم. آره، آره ميكشم.
كارو ساكت شو.
گورگ نه. پدر نميتونم. خواهش ميكنم جلوي دهنم رو نگير. مادر بگو هاياستان چه جوابي به اون بدجنس داده. بگو چرا حرف نميزني؟
جانو چي بگم پسرم؟ ما از هاياستان چيزي نپرسيديم. ديروز رنگ پريده از سرچشمه اومد. نفس نفس زنان گفت كه ويراب به او پيشنهاد
ازدواج داده و هنوز حرفش تموم نشده بود كه به طرف انبار هيزمها دويد و تمام روز گريه كرد.
گورگ من اونو ميكشم. ميكشم ... هاياستان، هاياستان!
كارو چه سر و صدايي راه انداختي؟ هاياستان را چرا صدا ميكني؟ ازش چي ميخواي؟
گورگ ميخوام بدونم هاياستان به اون بدجنس چه جوابي داده. ]پارگو وارد ميشود.[
هاياستان بگو داداش.
گورگ به اون ويراب بي همه چيز چه جوابي دادي؟ ]هاياستان سكوت ميكند.[ بگو، چرا زبونت بند اومده؟ حرف بزن. ]پارگو وارد ميشود.[
پارگو گورگ آفتاب داره ميره پشت كوه. به زودي ماه در ميياد و من پدرم رو ميبينم. مادر بزرگ درسته كه پدرم اينجوري، كمر باريكي داشت و
اينجوري سينه پهن.
جانو درسته پسرم، درسته.
پارگو و اون از همه قويتره. درسته مادر؟
هاياستان درسته.
پارگو و اون قهرمانه، كلي مدال و درجه داره. گورگ از توي انگشتر، مدالها و درجهها هم ديده ميشن؟
گورگ آره.
پارگو پس من ميرم به استقبال ماه. انگشتر كو؟ پيش توست؟
گورگ آره پيش منه، پارگو جان.
پارگو مواظب باش گم نكني.
گورگ نه، گمش نميكنم. ]پارگو به سمت بيرون ميدود.[
كارو ببين چه بازياي در آوردن اين كوليها. پارگو روروك رو فراموش كرد.
گورگ گوش كن هاياستان، مگه اون نامرد تا به حال پارگو رو نديده؟ مگه نميدونه كه شما پسر دارين. نميفهمم چطور جرأت كرده به تو
پيشنهاد ازدواج بده؟! با تويي كه همسر سمباتي، چطور جرأت كرده؟! هاياستان خواهرم، بگو چه جوابي به اون دادي؟ ]هاياستان گريه ميكند.[ حرف بزن. چرا ساكتي؟
كارو خفه شو طوله سگ، نگاهش كن چه قشقرقي راه انداخته... گريه نكن هاياستان. آروم باش دخترم... من هيچي نميگم و هي تحمل
ميكنم. ميگم بالاخره ميفهمه؛ اما نه؛ مثل سگ از بند آزاد شده هي پارس ميكنه.
گورگ ولي پدر ...
كارو حرف نزن و خوب گوش كن ببين چي ميگم. گوش كن و حرفهام رو آويزه گوشت كن. ديگه نشنوم كه سر هاياستان، زن برادر بزرگت داد
بزني. اين رو هميشه به ياد داشته باش. فهميدي؟
گورگ فهميدم پدر، منو ببخش. هاياستان من رو ببخش.
كارو اما حالا ... هاياستان دخترم، حالا كه حرفش رو زديم بايد تمومش كنيم. اين رو بدون دخترم، من نميذارم و هيچكسي هم اجازه نداره تو
رو مجبور كنه كه خلاف ميلت عمل كني. تو آزادي. حق داري هر طور كه دلت ميخواد تصميم بگيري و هيچكدوم از افراد خانواده ما تا زماني كه من زندهام، حق نداره تو رو مقصر بدونه.
گورگ پدر ...
كارو ساكت شو.
جانو آروم باش كارو. تو هم آروم باش پسرم؛ اما تو دخترم ... بگو كه به ويراب بيوجدان چه جوابي دادي؟ بگو هاياستان، بگو دخترم ما بايد
حقيقت را بدونيم.
هاياستان من هيچ جوابي ندادم مادر. اون نذاشت كه يه كلمه حرف بزنم. تند تند گفت كه به راه دوري براي كار ميره. گفت وقتي برگشتم از تو
خواستگاري ميكنم. گفت و دويد و رفت.
گورگ و تو ساكت بودي و گوش ميكردي؟ تو هيچي نگفتي؟
هاياستان من يه چيزهايي گفتم. يه چيزهايي از پشت سرش فرياد زدم؛ ولي يادم نيست چي گفتم.
گورگ كجا باهات حرف زد؟
هاياستان كنار چشمه.
جانو اونهايي كه اونجا بودن گفتن كه تو بعد از رفتن اون با صداي بلند گفتي: «سمبات كجايي؟ سمبات» و بعد ساكت شدي و آواز «ماه، اي ماه»
رو خوندي.
هاياستان آه، بله يادم اومد؛ همه چيز يادم اومد. ]ميخواند.[
ماه، اي ماه گردان، نديدي يارم را
ندانم كجاست، نديدي يارم را
ماه، اي ماه گردان، اگر پنهانش كردهاي
بگو برگردد، چشمهايم يك دريا اشكه ]گريه ميكند.[
جانو آروم باش دخترم، آروم باش.
گورگ منو ببخش هاياستان، ببخش خواهرم. من گناهي ندارم. وقتي اين مسأله رو شنيدم، نزديك بود ديوونه بشم. نه فقط من، بلكه همه ما، همه
ده ديوونه شد. آخه ما ميدونستيم كه چقدر همديگر رو دوست داشتيد. آه چقدر همديگر رو دوست داشتيد ... يادتونه چه جشن عروسي گرفتيم؟ اما وقتي پارگو به دنيا اومد ... آخه تا به حال چنين جشني توي ده برگزار نشده بود. آه، چقدر همديگر را دوست داشتيد.
پارگو مادر، مادر، ماه در اومده، اون گرده، مثل مدال گرده. گورگ زود باش انگشتر رو بده.
گورگ بگير. ]پارگو انگشتر را ميگيرد و بيرون ميرود.[
كارو اما اگر اون سمبات را نبينه چي؟
گورگ چي ميگي پدر؛ ميبينه؟ بله برادر من شهيد شده؛ ولي اين به اون معنا نيست كه ما اون رو نميبينيم.
جانو ما ميبينيم؛ ولي براي پارگو سخته، اون خيلي كوچيك بود. يادش نميياد.
گورگ يادش ميياد مادر. اون با چشمهاي ما سمبات رو ميبينه. من مطمئن هستم.
جانو خدا كنه پسرم؛ خدا كنه. ]سكوت، همه بيصبرانه منتظرند.[
پارگو ]از بيرون صدايش شنيده ميشود.[ پدر، پدر، من تو رو ميبينم پدر. (در باز ميشود و پارگو به درون ميآيد.) مادر، مادر من پدر رو ديدم.
خيلي خوشگله، كمر باريكي داره و سينه پهن. پدر به من لبخند زد؛ مثل توي عكس لبخند زد. روي سينهاش پر از مدال و درجه بود. بريم مادر، بريم تو هم پدر رو ببيني. بيا، بگير انگشتر رو. اون خيلي قوي شده مادر. شماها چيزي نديدين. بياين بريم ببينين كه چه پدري دارم. اون يه قهرمان واقعي يه. بلند شو مادر بزرگ. گورگ تو چرا نشستي؟ بيا بريم گورگ.
گورگ برين، برين من الان مييام.
كارو بريم جانو، بريم پسرمون رو ببينيم. ]به جز گورگ همه ميروند. كمي بعد از بيرون حرفهايي به گوش ميرسد دال بر
اينكه هر كسي چگونه سمبات را ديده است.[
گورگ ]نشسته است. آواز ميخواند.[
ماه، اي ماه كجاست برادرم
كجا پرواز كرده، نديدي او را
ماه، اي ماه، اگر پنهانش كردهاي
بگو برگردد، چشمهايم درياي اشكه.
]وارسه وارد ميشود. گورگ آوازش را قطع ميكند.[
وارسه عجب ديوونهاييه گوهر.
گورگ چرا مگه چي شده؟
وارسه راجع به انگشتر به همه ده گفته. توي ده هم كه ميدوني، خونهاي نيست كه پاكت سياه نگرفته باشه. همين الانه كه همه ده جمع بشن
اينجا.
گورگ بذار بيان و ببينن. پس براي چي انگشتر رو خريدم؟
وارسه اما همه اينها دروغه گورگ. مطمئنم كه كسي رو پيدا نميكني از درون انگشتر به ماه نگاه كنه و فرزند شهيد يا برادرش رو و يا پدرش رو
نبينه. آخه اينطوري هم مردم رو فريب ميدي؛ ولي يه ماه يا يه سال ديگه چي؟
گورگ نميدونم وارسه، نميدونم؛ ولي به نظرم تو، من و همه اونهايي كه زندهان بايد كاري كنن كه مردم بتونن يه ماه، يه سال و صد سال ديگه
هم شهداي خودشون رو ببينن؛ حتي اگر شده از درون انگشتر؛ حتي روي ماه، هر جا كه ميخواهد باشه، فقط ببينن. ]پارگو به درون ميآيد.[
پارگو گورگ، همين الان ساموئل، پدرش رو از توي انگشتر ديد؛ اما همه فكر ميكردن كه اون شهيد شده؛ گوش ميدي؟ اين صداي مادر
ساموئل، خاله وارتوشه كه داره باهاش حرف ميزنه. ]از بيرون صحبتهايي به گوش ميرسد. اين صحبتها بايد تا پايان نمايش ادامه داشته باشند.[ مامان هم با پدرش حرف ميزد. مادر بزرگ و پدر بزرگ هم. همه با اون حرف زديم. تو نميخواي با پدرم حرف بزني؟
گورگ ميخوام؛ البته كه ميخوام.
پارگو پس زود باش. روستاييها توي صفاند. يه وقت ميبيني ماه ميره پشت ابرها و تو اون رو نميبيني.
گورگ ميبينم. تو برو من هم الان ...
پارگو البته تو بدون نوبت هم ميتوني ببيني؛ چون انگشتر مال توست.
گورگ بله كه ميتونم؛ ولي بهتره تو بري و برام نوبت بگيري.
پارگو باشه داداش. ]پارگو ميرود. گوهر وارد ميشود.[
گوهر گورگ، وارسه، قسم ميخورم كه همين الان سمبات و داييام رو ديدم. اول چيزي معلوم نبود؛ ماه فقط لكههايي بود، لكههاي سياه. بعد
داييام، سروپ رو ديدم كه برام دست تكون ميداد و لبخند ميزد. داييام لباسهاي شهري تنش بود. بعد سمبات رو ديدم كه سوار بر اسب سفيدي از بالاي كوهها پرواز ميكرد و فرياد ميزد. من نشنيدم چي ميگفت؛ اما فكر كنم هاياستان و پارگو رو صدا ميزد. شايد ميخواست پارگو را ببيند.
وارسه بسه گوهر، حرف نزن، ديگه بسه.
گوهر وارسه تو هم برو ببين. ممكنه پدرت رو ببيني. شايد زنده باشه.
وارسه گفتم بسه ديگه؛ حرف نزن. پدرم شهيد شده شهيد. آه پدر، پدر. ]وارسه بيرون ميرود، كارو ميآيد.[
كارو وارسه چهش بود؟
گورگ ياد پدرش افتاده.
كارو بله، بله. لئون آدم خوبي بود. معلم بود، خدا بيامرزدش. بايد از توي انگشتر نگاه كنم. شايد زنده است... ميدوني گورگ، انگار انگشتر كولي
چيز معمولي نباشه. شايد يه چيز جادويييه. پسرم سمبات رو ديدم. داشت توي شهر قدم ميزد. شايد برلن بود يا پراگ. شايد اونجا فرستادنش و شايد اونجا وجودش لازم بوده.
گورگ هر چيزي امكان داره پدر.
كارو گورگ پس كوليها گفتن اگر از درون انگشتر به ماه نگاه كني و عزيزت رو كه در جبهه است ببيني؛ يعني اينكه زنده است.
گورگ آره، همين رو گفتن.
كارو من سمبات رو مثل پسرهاي ديگهام، طوماس و آرام ديدم. ]جانو وارد ميشود.[
جانو آه خداي من، كارو؛ سمبات ما زنده است. من سه بار نگاه كردم و هر سه بار كه ميديدم ازش پرسيدم: تو زنده هستي پسرم؟ سمبات
لبخند ميزد و اين جمله رو تكرار ميكرد: البته كه زندهام مادر. آه خداي من، پسرم زنده است.
]پارگو وارد ميشود.[
پارگو پدر بزرگ، پدر مانوك هم شهيد نشده. اون پدرش رو ديد و با پدرش حرف زد. نامه سياه اشتباهي بوده. همه اونها دروغه پدر. مانوك هم
زنده است.
]پارگو بيرون ميرود. ناگهان صداي گريه بچهاي از بيرون شنيده ميشود. هاياستان داخل ميشود.[
كارو كي بود كه گريه ميكرد هاياستان؟
هاياستان كارينه، دختر آروس بود.
كارو آخه براي چي؟
هاياستان طفلك پدرش رو نديد. به جز لكههاي سياه چيز ديگهاي نديد. آروس هم بيچاره رو كتك زد.
جانو مگه ديوونه است. ]بيرون ميرود و بعد از چند لحظه، صداي گريه بچه قطع ميشود.[
كارو تو چي دخترم، سمبات رو ديدي؟
هاياستان من هميشه اون رو ميبينم.
كارو ما رو ببخش دخترم. ببخش. ]پارگو و جانو وارد ميشوند.[
پارگو مادر بزرگ چرا كارينه پدرش رو نديد؟ عمه آروس ديد؛ ولي كارينه نديد.
جانو براي اينكه اون خيلي كوچيكه. بزرگ كه بشه ميبينه.
هاياستان بيا جلو پارگو جان. بيا پيشم پسر گنده من. تو بابا رو ديدي نه؟
پارگو ديدم مادر. اون خيلي خوشگل بود. به من لبخند زد. ميدوني مادر، پدر يه همچين كمر باريك و يه همچين سينه پهني داره. اون از همه
قويتره. بار دوم كه ديدم، پدر سوار اسب سفيد بود و پرواز ميكرد و من رو صدا ميزد. من هم پرسيدم «پدر تو زندهاي» و اون جواب داد «البته كه زندهام پسرم». مادر تو پدر رو چطور ديدي؟
هاياستان من ديدم كه اون از كوههاي بلند پر برف، داشت پايين مياومد و اطرافش هر چي بود، سبز ميشد. وقتي هر چهار طرفش مثل بهار سبز
شد، اين آواز رو خواند:
سراغ عشقت را از ماه مگير
من هر بهار به ديدنت ميآيم.
پارگو آه مادر، چقدر قشنگه من اين رو نديدم. برم ببينم. ] ميرود.[
جانو تو واقعاً اين آواز رو شنيدي؟
هاياستان من هميشه اين آواز رو ميشنوم مادر.
جانو ما رو ببخش دخترم. ]از بيرون سر و صداي زيادي شنيده ميشود.[
كارو چه اتفاقي افتاده، اين چه سر و صدايي يه؟ گوهر برو ببين چي شده؟ ]وارسه وارد ميشود.[
وارسه پيروزي! پيروزي! جنگ تموم شد.
كارو كي گفت؟
وارسه مسئول ده. راديو گفته.
پارگو ]وارد ميشود.[ مادر، مادر پيروزي. پدر به من گفت كه ما پيروز ميشيم. پدر داره از كوه پايين ميياد، هلال نور خورشيد، دور سرشه و چهار
طرفش بهاره. پدر با صداي بلند فرياد زد «پيروزي! پيروزي!» ]هاياستان گريه ميكند.[ چرا گريه ميكني مادر. آخه ما پيروز شديم. جنگ تموم شد. چرا گريه ميكني؟
هاياستان از اينكه روي ماه به اين پاكي، لكههاي سياه وجود داره، قلبم به درد ميآيد.
پارگو گريه نكني مادر. وقتي از انگشتر كولي به ماه نگاه كني، ديگه اون لكههاي سياه نيستن. اون
انگشتر رو گورگ به من هديه ميده و تو ديگه لكههاي سياه رو نميبيني. مگه نه گورگ؟
گورگ آره، درسته، درسته.
وارسه دروغه، همه اينها دروغه. اونها ديگه نيستن. اونها شهيد شدن. چرا جوونها رو گول ميزنين، چرا بچهها رو گول ميزنين. اين دروغ شيرين
شما به درد كيميخوره؟ مگر نه اينكه اونها شهيد شدن كه اين روز برسه. آره پدر من شهيد شده براي امروز، براي روز پيروزي. اين حقيقت تلخ، دلم رو به درد ميياره؛ ولي من به اون افتخار ميكنم. پدر، من به تو افتخار ميكنم. افتخار ميكنم پدر. ]با چشمان اشك آلود بيرون ميرود.[
پارگو همه اينها دروغه؟ چطور ممكنه دروغ باشه؟ ماد بگو اين حرفها درسته؟ خاله وارسه گفت كه همه اونها شهيد شدن. مادر بگو كي شهيد
شده؟
هاياستان پدر خاله وارسه، پسرم.
پارگو پدر من چي؟ ]هاياستان سكوت ميكند.[
پارگو مگه پدر من هم شهيد شده؟ ولي من اون رو روي ماه ديدم؛ مثل مدالها، نه، نه، پدر من زنده است، درسته مادر.
هاياستان درسته پسرم.
پارگو اما پدر خاله وارسه مرده، نه؟
هاياستان نه؛ اون شهيد شده. اون قهرمان شده.
پارگو قهرمان؟
كارو آره پسرم، قهرمان شده؛ اما قبلاً معلم سادهاي نبود. به بچهها زبان مادريشان را ياد ميداد. هر سال از الفبا شروع ميكرد. بيا ما هم شروع
كنيم پسرم؛ الف.
پارگو الف.
كارو ب.
پارگو ب.
كارو پ.
پارگو پ.
نمایشنامهی کوتاه منتشر نشدهای از
فدریکو گارسیالورکا
***
کسان نمایش:
انریک
زن/ همسرش
دخترش
پسرش
صدای بچههایاش
پیرمرد
***
زمان: هر وقت؛ هیچ وقت
مکان: هر جا؛ هیچ جا
انریک: خدا نگهدار!
صداها: خدا نگهدار!
انریک: مدت زیادی توی کوهها می مونم.
صدا: یه سنجاب کوچولو...
انریک: آره؛ یه سنجاب کوچولو برای تو و پنچ تا پرنده هم که بچه نداشته باشن براتون میآرم!
صدا: من یه بزغاله میخوام.
صدا: من هم یه موش کور میخوام.
انریک: بچهها سلیقههای شما خیلی مختلفه! خیلی خب؛ هر چی بخواید براتون میآرم.
پیرمرد: سلیقههای مختلف...
انریک: چی میگی؟
پیرمرد: هیچی! میتونم چمدوناتون رو بیارم؟
انریک: نه! [ صدای خندهی بچهها].
پیرمرد: اینا بچههای تو هستند؟
انریک: آره؛ هر شیش تاشون!
پیرمرد: من مادرشون رو میشناسم؛ یعنی زنات رو! از خیلی وقت پیش؛ من درشکهچی منزلاشون بودم. اما راستاش رو بخوای الان که فقیرم، حال و روزم از اون موقع بهتره! اسبها؛ هه... هه... هه... هیچکس نمیدونه من چهقدر از این اسبها میترسیدم! وقتی رعد و برق تو چشاشون میزد رم میکردن و رامکردناشون خیلی سخت بود؛ واقعا خیلی سخت! اگه نترسی معلوم میشه بیتجربهای و وقتی هم که با تجربه میشی دیگه نمیترسی!!! آخ که از دست این اسبهای لعنتی...
انریک:[ چمداناش را بر میدارد] راحتام بذار!
پیرمرد: نه... نه... برای چند سکهی مسی بیمقدار چمدونات را برات میارم. زنات از تو متشکر میشه؛ اون از اسبها نمیترسه؛ اون خوشبخته!
انریک: زود باش! من باید به قطار ساعت شیش برسم.
پیرمرد: آه! قطار یک چیز دیگهاییه! یک چیز معمولییه؛ اگه من صد سال هم زندهگی کنم، از قطار نمیترسم! چون قطار چیز زندهای نیست و زندهگی نداره! میآ و میگذره! اما اسبها؛ نیگا کن...
زن: انریک! انریک من! زود به زود نامه بنویس! فراموشام نکن.
پیرمرد: آخ دختر! هه... هه... یادت میآد اون واسه خاطر تو چیجوری از دیوار میپرید و از درختهای زیتون میاومد بالا تا فقط تو رو ببینه؟
زن:[ لبخند] آره... تا آخر زندهگیام فراموش نمیکنم!
انریک: منام همینطور!
زن: منتظرت میمونم؛ به سلامت!
انریک: [ غمبار] به سلامت!
پیرمرد: ناراحت نباش. اون زناته و دوستات داره! تو هم اونو دوست داری! ناراحت نباش...
انریک: درسته... اما ندیدن و دوریاش ناراحتام میکنه!
پیرمرد:[ ریشخند] از این بدتر هم وجود داره! بدتر اینه که زلزله بیاد؛ رودخونه طغیان کنه یا طوفان بشه!
انریک: حوصلهی شوخی ندارم!
پیرمرد: هه... هه... هه... همهی دنیا و تو بیشتر از همه خیال میکنید که نتیجهی طوفان، خرابیهایی که به جا میذاره... اما من بر عکس فکر میکنم؛ فکر میکنم نتیجهی طوفان...
انریک: بسه دیگه... این قدر مزخرف نگو! سریع باش؛ ساعت داره شیش میشه!
پیرمرد: و اون وقت دریا؟ در دریا...
انریک:[ خشمآلود] گفتم بس کن... خفهشو و زود باش!
پیرمرد: چیزی فراموش نکردی؟
انریک: نه... همه چیزو ورداشتم و در چمدونام مرتب کردم. تازه به تو اصلا مربوط نیست. بدترین چیز تو دنیا خدمتکار پیر و گداست!
صدای اولی: پاپا...
صدای دومی: پاپا...
صدای سومی: پاپا...
صدای چهارمی: پاپا...
صدای پنجمی: پاپا...
صدای ششمی: پاپا...
پیرمرد: بچههات هستن؟
انریک: آره... هر شیش تاشون!
دختر: پاپا! من سنجاب کوچولو نمیخوام! اگه تو برام سنجاب کوچولو بیاری دیگه دوستات ندارم! تو نباید سنجاب کوچولو برام بیاری... من نمیخوام...
صدا: منام بزغاله نمیخوام...
صدا: منام موش کور نمیخوام...
دختر: ما سنگ میخوایم... یه سری سنگ بزرگ از کوه... اینو برامون بیار!
صدا: نه... نه... من موش کورم رو میخوام...
صدا: نه... من موش کور رو میخوام...
دختر: نهخیر... هیچام نه... موش کور مال منه...
انریک: بسه دیگه... شماها باید قانع باشید!
پیرمرد: تو خودت گفتی اینا سلیقههاشون متفاوته!
انریک: آره... خوشبختانه متفاوته!
پیرمرد: چی؟
انریک: [ محکم] خوشبختانه!
پیرمرد:[ غمبار] خوشبختانه!
[پیرمرد و انریک میروند.]
زن: به سلامت!
صداها: به سلامت!
زن: زود برگرد... زود!
صداها: آره... زود!
زن:[ غمبار] اون میتونه شبا خودش رو خوب گرم کنه؛ چاهار تا پتو با خودش برده. اما من توی رختخواب تنها میمونم و میلرزم. چشاش خیلی قشنگان؛ اما من قدرتاش رو دوست دارم. پشتام یه کم درد میکنه... وای از وقتی که اون به من بیاعتنایی کنه. دلام میخواد به من بیاعتنایی کنه... و دوستام داشته باشه... دلام میخواد فرار کنم و اون بیاد منو برگردونه. دلام میخواد که منو بسوزونه. بسوزونه...[ به فریاد] به سلامت انریک... خدا نگهدارت انریک من... انریک... دوستات دارم... خیلی کوچیک میبینمت... از این سنگ به اون سنگ میپری... کوچولو شدی... خیلی کوچولو شدی... قد یه دگمه شدی که میتونم قورتات بدم! با نگاه میخورمات انریک... انریک عزیز من!!!
دختر: ماما...
زن:[ محکم] برو بیرون... نه... باد سرد میآد... نرو بیرون! گفتم نه...
[ زن ناپدید میشود.]
دختر: پاپا... پاپا... تو باید یه سنجاب کوچولو برام بیاری... من سنگ نمیخوام... سنگ ناخونامو میشکنه... پاپا...
پسر: اون دیگه صداتو نمیشنوه... اون رفته... اون صداتو نمیشنوه... نمیشنوه!
دختر: پاپا... پاپا...[ به فریاد] اما من سنجاب کوچولو رو میخوام...[ با گریه] خدا جون من سنجاب کوچولو رو میخوام...[به فریاد] پاپا...پاپا...
***
درست است که هدف از کمدی خنده و تفریح است، اما فی الواقع در آن مسایل جدی در پرده ی شوخی نموده می شود. در کمدی، شخصیت قهرمانان و شکست هایشان بیشتر، جنبه ی شوخی، شادی و سرگرمی دارد و معمولاًبیننده بدان توجه جدی نمی کند. تماشاگر از قبل می داند که فاجعه ی بزرگی اتفاق نخواهد افتاد بلکه سیر حوادث در جهت کامرانی قهرمان یا قهرمانان است.
ارسطو می نویسد:
کمدی، اصالتاً باید نمایش باشد، اما در اینجا هم مانند تراژدی، نمونه هایی در دست است که غیر نمایشی است. برخی محققان منشاء کمدی را هم مانند تراژدی، آییـن های مذهبی مربوط به دیونوسوس - خدای یونانی -دانسته اند. در اینجا باید اشاره کرد که مراد از لفظ کمدی در اسامی کتب مشهوری از قبیل «کمدی الهی» دانته یا «کمدی انسانی» بالزاک نوع ادبی کمدی نیست.
محققان و منتقدان فرنگی کمدی را به چهار قسم تقسیم کرده اند:
1- کمدی رمانتیک: که اوج آن در آثار شکسپیر و نویسندگان دوره ی الیزابت است. این نوع کمدی مشتمل بر حوادث و ماجراهای عاشقانه ی زنی است که قهرمان کمدی است. البته این عشق علی رغم همه ی مشکلات و موانع به شادکامی می انجامد از نمونه های معروف این نوع نمایشنامه، «رؤیایی نیمه شب تابستان» و «همان طور که او را دوست داریدAs you like it» از شکسپیر است.
به نظر نورتروپ فرای در کتاب آناتومی نقد، ژرف ساخت اساطیری کمدی رمانتیک، جشن های باستانی پیروزی بهار بر زمستان است.
2- کمدی طنز Satiric Comedy: در این نوع کمدی، کسانی که قوانین اخلاقی و اجتماعی را مراعات نمی کنند مورد تمسخر واقع می شوند و نویسنده از بی نظمی های اجتماعی انتقاد می کند. پایان این گونه نمایشنامه ها شاد نیست و دغلکارانی که قهرمان کمدی هستند، معمولاً سرنوشت خوبی ندارند.
3- کمدی رفتار Comedy of Manners: این اصطلاح بر مبنای آثار شکسپیر از قبیل کمدی «هیاهوی بسیار برای هیچ» وضع شده است. در پاره ای از این نوع کمدی ها از اعمال زشت بزرگ زادگان و توطئه های طبقات اشراف سخن رفته است. تأثیر شادی بخش Comic Effect آن در گرو مکالمات خنده داری است که مابین شخصیت های احمق و گول رد وبدل می شود. در این گونه کمدی، قراردادها و رسوم اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد. یکی از این مسائل نزاع های عشقی Duel Love است. موضوع دیگر، رفتار شوهران حسود نسبت به همسران خود است. نمونه ی این گونه کمدی «اهمیت ارنست بودن» اثر اسکار وایلد است. برنارد شاو و سامرست موام هم به این شیوه آثاری آفریده اند.
4- فارسFarce: اثری است که خواننده یا بیننده را از صمیم دل به خنده وامی دارد و از این رو به آن کمدی سبک گفته اند و امروزه بر این شیوه فیلم های سینمایی سبک و خنده داری می سازند (مخصوصاً آمریکاییان). در اثر فارس قهرمان را یا خیلی بزرگ می کنند و یا خیلی کوچک و او را در موقعیت های خنده آوری قرار می دهند. مولیر آثاری به این شیوه دارد. فارس گاهی به عنوان یک داستان فرعی (اپی زود) در انواع دیگر کمدی دیده می شود.
البته در کتبی که در مورد کمدی نوشته شده است، تقسیمات و اصطلاحات دیگری هم مشاهده می شود. مثلا کمدی اخلاط اربعه Comedy of Humours کمدی ای است که در آن عدم تعادل یکی از اخلاط (سودا، صفرا، بلغم، خون) قهرمان را دچار یکی از امراض کرده است. کمدی احساساتی کمدی ای بود که در پایان قرن 17 در انگلستان پیدا شده بود و در آن هدف این بود که بیننده را به جای خنده، به گریه بیندازند. این شیوه بعدها در فرانسه هم معمول شد. همچنین از نظر موضوع هم تقسیمات متعددی کرده اند، مثلاً در تئاتر پوچی هم آثار کمیک وجود دارد. یا کمدی های چخوف جنبه ی اجتماعی دارد.
برخی از منتقدان به طور کلی کمدی را به دو قسم، تقسیم کرده اند:
1-کمدی عالی یا سطح بالاHigh Comedy که باعث خنده ی روشنفکران می شود و در آن طنزهای ظریف سطح بالایی است.
2- کمدی پست یا عامیانه یا سطح پایین Low Comedy که در آن جاذبه های روشنفکری نیست و شوخی های مبتذل و جوک های زشت دارد، مثل سیاه بازی ها.
آخرین اصطلاحی که با توجه به مباحث نقد ادبی غربیان مطرح می کنیم اصطلاحات « تنوع و تسکین»Comic Romic است و آن طرح شوخی ها و نمایش صحنه های شاد در یک اثر جدی تراژیک است. این شگرد باعث تنوعی در نمایش می شود و اندکی از آلام بیننده را که بر اثر ترس و شفقت ایجاد شده است می کاهد. تنوع و تسکین در صحنه ی قبرکن ها در نمایشنامه «هملت» و نیز درنمایشنامه مکبث در صحنه ی مربوط به حمال های مست بعد از قتل پادشاه مشاهده می شود.
نمایشنامه ی کمیک به این اشکال فرنگی در ایران وجود نداشته است. اما قطعات کوتاه منظوم یا منثور در طنز و انتقاد از مفاسد اجتماعی، طبقات و اصنافی از مردم در ادبیات ما هست، مثلاً در آثار عبید. مثنوی های مشتمل بر طنز و هجو هم در ادبیات ما کم نیست. مثل کارنامه بلخ سنایی و همچنین در انواع شعر فارسی نوعی است که به آن شهر آشوب می گویند و از فروع هجو است. اما هیچ کدام از اینها را نمی توان نوع ادبی کمدی محسوب داشت که ذاتاً باید جنبه ی نمایشی داشته باشد. تنها مورد مشابه که فقط جنبه اجرایی داشته است نه کتابتی، نمایش های معروف به « تخته حوضی » است که می توان آن را با «کمدیا دل آرته» Commedia Dell,Arte مقایسه کرد. این اصطلاح ایتالیایی به همین شکل در همه ی زبان ها مستعمل است. این نوع کمدی در قرن 16 و 17 و 18 در ایتالیا بسیار رایج بود. بازیگران که ماسکی بر چهره داشتند، در وسط بازی بدیهه سرایی می کردند. برخی از قهرمانان و بازیگران این نوع نمایش معروفند که از آن میان آرلکن را می توان نام برد. در نمایش تخته حوضی هم بازیگران چون کاکاسیاه با بدیهه گویی های خود، موضوعات نمایشی را از حالت ثابت و تکراری خارج کرده، هر بار به نحوه تازه و سرگرم کننده ارائه می دادند. در خاتمه لازم است اشاره کنیم که ابوبشر متـّی مترجم فن شعر و دیگر قدما از جمله ابن رشد قرطبی، معنی کومودیا را مانند تراگودیا نمی فهمیده اند و از این رو آن را به هجو ترجمه کرده بودند که نزدیک ترین معنی به کمدی است.
۱. ریشه های کهن
اگر چه"رئالیسم" را سبكی معاصر، و كوششی در جهت توصیف واقعیت عینی یا بازسازی واقعیت بر صحنه میدانیم، با نگاهی به سیر تاریخی هنر تئاتر، جلوههایی از آن را در زمانهای مختلف، میتوان باز شناخت.
ارسطو در رسالهی "فن شعر" (یا نظریه ی ادبی)خود به نوعی واقع گرایی در درام اشاره
می کند : « کسانی را كه شاعران وصف می كنند از حیث سیرت یا آنها را برتر از آنچه هستند توصیف میكنند، یا فروتر از آنچه هستند، و یا آنها را به حد میانه وصف میكنند و در این باب شاعران نظیر نقاشان اند. از این جا پیداست كه هریكی از انواع تقلید كه آنها را برشمردیم از همین جهات با یكدیگر تفاوت دارند و برحسب تفاوت موضوع با یكدیگر اختلاف پیدا كردهاند »
این تقسیم بندی اشخاص كه تلویحاً آنها را در دو دستهی واقع گرا و غیر واقعگرا، از هم جدا كرده است، از یك سو، و نظر او دربارهی روند و سلسهای حوداث از سوی دیگر، گویی برآن است تا لااقل نوعی گرایش بدوی به واقعیات و طبیعت را بازگو نماید؛ ارسطو در باب روند حوداث نیز معتقد است: ارتباط حوداث با یكدیگر باید به گونهای باشد كه وقتی یكی روی میدهد دیگری نیز به حكم"ضرورت و احتمال" روی دادنش لازم باشد.
تقسیمبندی ارسطو از شخصیتها را به روشنی در آثار نویسندگان درامهای یونان باستان میتوان بازشناخت:
قهرمانان آثار"اشیل"(آیسخولوس)،از این جهت، در دستهی شخصیتهای غیر واقعگرا، قرار میگیرند؛ او قهرمانان آثارش را بیشتر از" اساطیر و افسانهها گرفته و برای همین است كه اغلب، چهرهای رنگارنگ، فوق طبیعی و شرقی دارند؛ مانند پرومته كه یك شبه خداست"
قهرمانان آثار سوفكل نیز اگر چه همانند آثار اشیل نیستند،"چنانچه كه بایستی باشند" ترسیم میشوند.نه چونانكه هستند. "در واقع شخصیتپردازی قهرمانان سوفلكس نسبت به ایسخولوس یك گام به رئالیسم در رابطه با تحلیل اجتماعی و روانی شخصیت، نزدیكتر شده است. چنان كه در نمایشنامهی " الكترا" كه ایسخولوس تنها بر انگیزهی اخلاقی قهرمان تأكید دارد،سوفلكس بر خلاف او،به تحلیل روانی كینهی یك دختر جوان از مادر خود پرداخته است."
اما این قهرمانان آثار اوریپید هستند كه بیشتر به دستهی شخصیتهای واقعگرا تعلق دارند.او "نخستین نمایشنامهنویسی ست كه در شخصیتپردازی اشخاص، توجه كاملی به جزئیات روانی افراد داشته و در ترسیم سیمای آنان، واقعگراتر از هر تراژدی نویس كلاسیكی كوشیده است."
"آندره بونار" (Andre Bonnard) یونان شناس سوئیسی، معتقد است كه اولین جلوههای تئاتر واقعگرا در نمایشنامه ی "مده" اثر اوریپید به چشم میخورد.هر چند این نمایشنامه از عناصری غیر واقعگرایانه مانند "ارابهی خورشید" كه برای نجات"مده" میآید و "سـِنتور"، موجودی نیمه اسب نیمه انسان كه "ژازون" را تربیت كرده، استفاده كرده است،رابطهی بین" مده" و همسرش "ژازون" و احساسات و عواطف آن دو به گونهای است كه ما را به یاد درامهایی كه با تاكید بر روانشناسی اشخاص، نوشته شدهاند و به صدها سال پس از" اوریپید" تعلق دارند، میاندازد.
در قرون اولیهی میلادی و قرون وسطی- كه قرون سلطهی افراطیون مذهبی و خرافهپرستان است- دیگر، در وجوه واقعگرایانهی نمایشنامهها، نه تنها هیچ پیشرفتی حاصل نمیشود، به ندرت میتوان جلوهای دست كم در حدو اندازههای سابق و كهن واقعگرایی، مشاهده كرد؛ اما استثنائاً آثاری كم و بیش دارای وجوهی واقعگرایانه اجرا میشوند.از جمله "مصیبت" به سال 1486 اثر " ژان میشل" كه در شهر"آنژه" به روی صحنه آمد و در رابطه بین عیسی میسح و مادرش مریم مقدس و خواهش ها و درخواستهای او از فرزندش، وجوهی مایههای واقعگرایانه یافتهاند.
با ظهور انقلابانسان گرایانه ی رنسانس و تلاش برای زنده كردن میراث یونان باستان، شاهد جلوههایی دیگر از گرایش به واقعیت درنویسندگان و هنرمندان پس از این انقلاب هستیم.در بعضی از شخصیتهای درامهای شكسپیر،تأكید بر" ارادهی فردی" و گرایش فراوان به احساسات و عواطف بشری، چون عشق، حسد و جاه طلبی و همچنین بعضی خصوصیات اجتماعی همچون عدالت خواهی،گاه نشان دهنده نوعی گرایش به واقعیات و جلوههای تلخ و شیرین آن است.
با نگاهی به قهرمانان نمایشهای"نئوكلاسیك" هم، می توان به گرایشهایی رئالیستی در شخصیتپردازی آثار عدهای از نویسندگان این دوره دست یافت. شخصیتهای نمایشنامههای"ژان راسین" نمایشنامه نویش فرانسوی،" كه بیشتر از میان زنان برگزیده شدهاند، تحت تأثیر آثار "اوریپید"، ظاهری آرامتر، اما باطنی متلاطم تر دارند.راسین در شخصیتپردازی به جنبههای روانی شخصیت توجه بیشتری كرده و احساسات وهیجانات درونی را انگیزهی اصلی حركت قهرمانان به سوی سرنوشت تراژیك خود قرار داده است."
" گوتهلد افرایم لسینگ" نمایشنامه نویش و نقّاد آلمانی، در مجموعه نقدهای خود با نام "دراماتورژی هامبورگ"، به بنیادهای نمایش كلاسیك و بخصوص شخصیت حمله می كند." او از " آدمهای متواضع" و یا به عبارت روشنتر از قهرمانان متعلق به طبقهی متوسط سخن میراند وبا همین اندیشه ، در نمایشنامهی"ناتان خردمند" بر"آزادی فردی و درونی" تأكید می ورزد و تقریباً همزمان با اینها "بومارشه" درام نویس فرانسوی،در"مقالهای درباب نمایش جدی"،سخن از لزوم وجود شخصیتهایی واقعیتر می گوید.
او مینویسد: "روسو میپرسد كه میشود ما آرزو نكنیم كه نویسندگان والا مرتبهی ما از راه لطف، بپذیرند كه گهگاهی از جایگاه بلند و بیپایان خود فرود آیند و از ترس آن كه حس ترحم برای قهرمانان ناكام است و ممكن است كه ما احساس ترحم برای عوام الناس نكنیم، ما را با راندن به سوی رنجهای بشریت متأثر كنند؟ "
و در همان جا ست كه او از ترسیم شخصیتهای نمایش جدّی (Serious Drama) به جای تراژدی – كه آدمها هستند نه پادشاهان و خدایان و نیمه خدایان ،سخن میگوید.و بدین وسیله با حمایت همفكران خود، راه را برای ورود قهرمانان تراژیك از طبقهی متوسط جامعه فراهم میكند. چرا كه شخصیتهای درامهای جدی كلاسیك و عصر الیزابت نیز، شاهان، شاهزادهها و ژنرالها و نقشهای مقابل آنها بودند. به زعم آنها مردم عادی و شهروندان معمولی فقط لایق مضحكه در یك كمدی بودند
