تبليغاتX
تئاتر

نقد نمایش ژانی ژن از مریوان در جشنواره چهارم تئاتر کردی سقز
دوشنبه 1386/02/17 ساعت
 

 «ژاني ژن[دَردِ زن]»از"مريوان"

اينكه مي‌گويند تئاتر هنري زنده و مردمي است يعني همين!يعني در سالگرد 11 سپتامبر هرآنچه دق‌دلي و فحش و بدوبيراه است نثارِ"بوش"و"موش"و"بن‌لادن"و ...غرب و ماهواره و... شود تا آرمان‌شهري را كه از غرب در ذهن متصوريم به استهزاء بگيريم.همان نگاه سطحي و كليشه‌اي به انسان و غرب.همان مردهاي روشنفكرو بافرهنگ،در تقابل با زنانِ زياده‌‌خواهِ تجمل‌پرستِ رفاه‌طلب!بدون داشتن نگاهي تازه به مهاجرت و در حد گزارشي روزنامه‌اي باقي ماندن،تمامي آن چيزي است كه نمايش مي‌گويد.اجراي نمايش،با بازي‌هاي بد و نعره‌زدن‌هاي گوش‌خراش‌،با همراهي صندوقي‌چرخ‌دار كه گويا قراربود ابزاري براي خلق فضاهاي مختلف(اتاق‌خواب،اتاق‌كار،قبر،موطن،...)باشد،ولي تبديل به وسيله‌اي تزئيني براي رفع خستگي چشم تماشاچي در خيره ماندن به نقطه‌اي ثابت شده‌و حركت‌دادن‌هاي گاه‌گاهي‌اش  بي‌مورد و اضافي مي‌نمود،فراموش كردنش بهترين كار ممكن است!با اين وصف نبايد از صحنه‌اي مهم و به‌ياد ماندني هيچ نگفت.صحنه‌اي كه بازيگرِ زنِ نمايش از تشنگي خشكيدو زبان در كامش از چرخش ايستاد.و ناگزير از تركِ صحنه‌و التماسِ جرعه‌اي آب!ولي دريغ از يك قطره!كسي فكر حوادث غير مترقبه را نكرده‌بود!در حالي كه بسياري تصور مي‌كردنداين واقعه در محدوده‌ي نمايش است و همه(حتي بازيگر نقش مقابل كه نمي‌دانست در حس بماند يا دادِ وقفه در نمايش را از تشنه‌ي بيچاره بستاند)منتظر ادامه‌ي نمايش بودند.وقفه‌ي طولاني و  دادوفريادِ" آب،آب،..."كَكِ بسياري را گزيد.تا شاهد نزولِ‌اجلالِ ليوانِ يك‌بارمصرف،با ماركِ"شركت تعاوني مسافربري شماره‌ي(...)سقز"در حمايت از تشنگانِ فرهنگ باشيم.و بازيگرِ سيراب را به صحنه بازببينيم كه چنان همه را مبهوت كند تا جايزه‌ي بهترين بازيگر زن جشنواره را،به خاطر انتقال حس واقعي تشنگي درخشك‌سالي چنين،از دست داوران جشنواره دريافت نمايد.تا همواره به ياد داشته باشيم كه"در مصرف آب صرفه‌جويي كنيم!!!              صلاح محمدی

نوشته شده توسط ادريس عبدي | موضوع: | لینک ثابت |
صداي قلبِ ماه!«به بهانه‌ي ششمين جشنواره تئاتر كُردي،سقز،مهرماه83»
دوشنبه 1386/02/17 ساعت

جشنواره ششم تئاتر كُردي از9تا12 مهرماه83 در سقز برگزارشد.سه اجرا در يك روز.در سوم روز كار به اجراي چهارم هم كشيد.اجراي چهارم ساعت 12شب شروع شد!روز نخست «دكتر صادقي»را ديدم‌و مدتي با هم و در حضور«ناصح كامگاري»و «منيره‌ ملكي»،از داوران جشنواره،و چند نفر از همراهان در تمرينِ«ژان»،صحبت كرديم.گفتگوي خوبي بود.از حذف گفتم‌و بايكوتِ 10ساله.(بعد از نمايش«فراري»و اجراي عمومي‌اش در مُردادماه73،ديگر هيچ اجرايي از من اجازه‌ي حضور بر صحنه نداشته است.)«دكتر»خواست تا هر طور شده اجرايي از«ژان»برايش آماده كنيم.نپذيرفتم‌و،با اصرارِ او،اجرا را منوط به رضايت بچه‌هاي گروه پاسخ دادم.بحث به نخستين دوره‌ي جشنواره‌ي كُردي هم كشيدو از برخورد من با بازبين‌ها(در آن دوره)گفت‌و آن را عاملي مهم در نوع رويكرد جشنواره به حضور من دانست.من از حركتم در آن دوره دفاع كردم.بحث كه تمام شد«كامگاري»،كه يكي از بازبين‌هاي آن دوره بود،گُلِ سرخي را كه در دست داشت به من دادو گفت:تو را درك ميكنم.از او تشكر كردم و گفتم اين جمله برايم خيلي مهم بود.و گُل را قبول كردم.بعد از شش سال احساس كردم«كامگاري»نوعي ديگر مرا ديده‌است.از آنچه در مورد من مي‌پنداشته‌و برايش توصيف كرده‌اند فاصله گرفته‌و حال بهتر مي‌شناسدم.(و در اين شش سال،به‌گاهِ روبرو شدن با او،به حد كفايت حس كرده بودم.هر آنچه را از من پيشِ او مي‌ساختند!)جشنواره تمام شدو اجرايي از«ژان»ترتيب ندادم‌و «صادقي»هم خواسته‌اش را تكرار نكرد.

و بيانيه‌ي هيئت داوران كه شيرين‌و متفكرانه بود.ولي همچنان در تضاد با آرا!از كارهاي خوب جشنواره بايد به نمايش(«دةضةري نامؤ»،«غريبه‌جا»)از«شهرام ميرزايي»كه در فضايي رئاليستي‌و اجرايي همسو با آن،با بازي‌هايي قابل قبول‌و زيبا،اشاره كرد.در جلسه‌ي نقدو بررسي به او گفتم:كارت را درست انجام دادي ولي كاش در انتخاب موضوع بيشتر دقت ميكردي.كاش به جاي كارگرانِ مهاجر،داستان آن دانشجوي هم‌اتاقي‌ات را باز ميگفتي كه واسطه‌ي آشنايي‌ات با آن محيط(كارگران ساختماني)شده‌بود.

و كار«ارسلان درويش»از«هةولثر»با نام(«خؤشترين گؤراني»،«دلنشين‌ترين آواز»)نوشته‌ي«احمد سالار».كه تنها كسي بودم كه از آن دفاع كردم.

«احمد سالار»نامي آشناست.سال‌هاست اسمش را ميشنوم‌و آثارِ نوشتاري‌اش را خوانده‌ام.هرچند جذابيتي برايم نداشته‌اند ولي هميشه آرزو داشتم تا روي صحنه كاري از او ببينم.«پالتو»نوشته‌ي«گوگول»را از تلويزيون با اجرا و بازي او(كه سال‌ها پيش اجرا شده بود) ديده بودم كه نميتواند محك خوبي براي شناخت باشد.عكس‌هاي اجرا،در كتاب‌و نشريات،نيز نمي‌توانست مرا در لذتِ اجرايش سهيم كند.با اين ذهنيات به تماشاي نمايش نشستم.ديدنِ آفيش‌و پوستر نمايش نيز يادآور همان نگاهِ رمانتيك‌و ساده‌انگارِ كلاسيك بود.قبل از شروع نمايش به دو نفر از بچه‌هاي تئاترِ«مريوان»و«سنندج»كه كنار هم نشسته بوديم توصيه كردم در جلسه‌ي نقد كاري كنيم كه حُرمتِ «احمد سالار»را نگه داريم‌و سعي كنيم نوعي ديگر در باره‌ي كارش صحبت كنيم.آنهاو من نيز بر اين باور بوديم كه«احمدسالار»كهنه شده‌و چيز تازه‌اي براي گفتن ندارد.و آنچنان شد كه در جلسه‌ي نقد،آن دو،تُركتازي كردندو آسمان‌ريسمان بافتند در بي‌دانشي نويسنده‌و كارگردان.و اينكه كار بسيار ضعيف است‌و ارزشي نمايشي نداشته است.تا من به سخن آمدم‌و از زيبايي كار گفتم.بحث را به جايي كشاندم كه بايد ميرفت.بررسي نمايش بر اساس ژانر اجرايي‌اش.نه بر مبناي سلايق‌.

متن‌و اجراي نمايش،يادِ«علي حاتمي،كارگردان فقيد سينماي ايران»را در من زنده كرد.احمد سالار را«علي حاتميِ»كردستان ديدم.ما كه ميگوييم تئاتر نداريم يا هنوز تعريفي از تئاتر كُردي نداريم،اين نمايش ميتواند ميراثي براي رسيدن به تئاتري ملي باشد.آنچنانكه تئاتر ايران داراي پيشينه‌اي مختص به‌خود،يا بهتر است بگويم،ژانرهايي مختص به خود نظير:روحوضي،تعزيه،پرده‌خواني،نقالي،و...است.اين اجرا را ميشود نمايشي كُردي خواند كه تمامي آن نمونه‌هاي ايراني‌اش بودو هيچ‌كدام هم نبود.مختص به خود بود.كُردي بود.

روان‌و رفتارِ بازيگرِ نقش راوي(احمدسالار،در نقش«مام پير»)كُرديزه شده بود!روايتِ راوي همخوان با ملودي‌هاي مختص به خود ما بود.چيزي شبيه«حَيران»و«گؤراني»و«لاي‌لاية»با تمامي زيبايي‌هاي نهفته در گفتارو كردار.شعرگونه‌اي تغزلي‌و عاشقانه با بياني حماسي‌و رمانتيك.رنگ‌و تركيب‌بندي به همراه نمادهايي از بافته‌هاي كُردي،فضايي منطبق با تاريخ،فرهنگ‌و آداب‌و رسوم ما بود.

متن،همان حال‌و هواي نوشته‌هاي قبلي نويسنده را داشت.تلاش براي شناساندن بخشي از تاريخ‌و انسان‌هاي تاريخ‌ساز‌و فرهنگ‌سازِ ما.«فةقث‌تةيران،خاني،مةم‌وزين»بهانه‌هاي نويسنده براي نوشتن‌و اجراي اين متن است.

بازي«احمدسالار»زيباو تاثيرگذار بود.(به قولي:بايد نقالان،جلوش لُنگ بندازند!)روايتش بازي بودو بازي‌اش زندگي بود در لحظه.پير ميشُد.جوان ميشد.عاشق ميشد.دختري ميشد چهارده ساله يا پسري تازه جوان.هركدام را كه بازمي‌گفت انگار همانست.بيان‌و بدن در هارمونيِ قابلِ درك.ديالوگ همراه با ژست‌.بدن در آزاديِ گفتن‌ها.و آن ديالوگِ زيبا كه شايد تنها جمله‌اي‌ست كه در ذهنم مانده:(«...چوم تا مانگ‌و گوثم نا بة دصي مانگةوة...تپ،تپ،تپ!...»«...تا ماه رفتم‌و گوش به صداي قلبِ ماه دادم‌...تِلِپ،تلپ،تلپ،...»)ميتوان زيباييِ اجرا را امتيازي براي فراموش كردنِ متن بدانيم‌و متن را بهانه‌اي براي اجرا!ميشود اين نوع اجرا را همچون آرشيوي در خود حفظ كنيم‌و آن را نشانه‌و سندي براي حضورِ نمايش،در سالياني دور،در اين سرزمين بدانيم.مگر نه آنست كه«برشت»از نمايش‌هاي شرقي براي نوعي ديگر از تئاتر الهام گرفت‌و آن را«فاصله‌گذاري»ناميد؟ميشود اينگونه اجرا را «موزه‌اي»بخوانيم‌و بر بودنش افتخار كنيم.كه آنگونه كه تصور مي‌كرديم زياد هم بي‌پشتوانه نيستيم.داشته‌هايمان را «باور» و«بارور»كنيم تا فردايي درخور بر آن استوار كنيم!

صلاح محمدي

18/7/

 

دايره‌ي چهارم*

«نگاهي به چهارمين جشنواره تئاتر كُردي- سقز- شهريور 1381»

آنگاه كه بخواهي دايره را دور بزني،ناگزير از تكرار مسيري مشابهي.دايره،كاملترين شكل هندسي،وقتي در آن گرفتار شوي رهايي‌ات بس مشكل خواهدبود.دايره‌ي جشنواره‌ها،دراين سال‌هاي فوران جشن‌زدگي، چنان خود را بر هنر تحميل نموده كه از آن نوشتن، دور زدن است در دايره‌اي بسته.جشنواره تئاتر كردي نمودي است از اين دايره كه دوره‌ي چهارم آن(15تا19شهريور81-سقز)همانگونه شروع شدو خاتمه يافت كه سال‌هاي قبل.همان چهره‌ها،همان كارگزاران،همان مجريان،همان گروه‌ها،و همان سطحِ كمّي‌و كيفيِ نازل در اجرا و برگزاري.اين‌هماني نمي‌تواند، در بسياري موارد،نشاني از استواري با خود داشته‌باشد.اينكه ماندن و پابرجا بودن را نشاني از پويايي بخوانيم گواهي بر جمودِ فكري ماست.«ما»يي كه خود را هنرمند(تئاتري)ميناميم و سرقافله‌ي كاروانِ فرهنگ.كارواني كه چنين،از پسِ ساليان،همچنان در ايستگاهِ اول،جا خوش كرده باشد از جاكندنش چه‌بسيار دردآور خواهدبود.آثارِ ماندگي‌اش همان به زودتر عيان شود كه هرچه ديرتر بينجامد دفن‌شدگيِ همه را در پي خواهد داشت.مسئله‌ي تكرار و درجازدنِ جشنواره و حديثِ بودو نبودِ تئاتر كُردي را در اين مقال مجال نيست و در مطلبي تحت عنوانِ"شانؤي‌كوردي‌وكثشةي بوون‌و نةبوون«تئاترِكُردي و،جَدَلِ بودن‌ونبودن"به آن خواهم پرداخت كه در شماره‌هاي آتي ارائه خواهدشد.اين مقدمه‌ي كوتاه بهانه‌اي براي پرداختن به نمايش‌هاي اجراشده و حواشيِ تلخ و شيرينِ برگزاريِ دوره‌ي چهارم آن است.

صبح‌جمعه 15/6/81‌ از ميانِ ‌پرچم‌هاي ‌رنگ‌وارنگِ ‌تبليغاتيِ ‌شركت‌هاي«كونكا»و «آژانس توريستي زيارتي»و پارچه‌ي سفيدِ خيرمقدم،همراه با آواي گوش‌خراشِ ارگ‌هاي مجلسي(لؤتي بةرقي در لفظ عوام)و هياهوي بچه‌هاي شيرين و دوست‌داشتنيِ مهدكودكِ(...)،در لباس‌هاي رنگين كُردي،گذشتيم‌و مجلسِ برگزاري و افتتاحيه‌ي چهارمين جشنواره تئاتر كردي را در سالن مجتمع فرهنگي سقز مزين به" اَقدامِ"خود نموديم(جمع قدم به معني قدم‌ها!).اينكه در اين مراسم چه گذشت و چه وعده و وعيدهايي داده شد،مي‌گذرم و به رقصِ عروسك‌هاي اسير،در دستِ عروسك‌گردانان(كه كلي نشاط و خنده را در تكرار چندين باره‌ي آن در ايام جشنواره به همراه داشت)و ارتباط آن با تئاتر،مرا كاري نيست!چراكه دوره‌ي اول نيز به همانگونه تلاش كرديم تا تئاتر را مردمي كنيم. و اين‌بار نتيجه‌ آن شد تا كساني كه براي ديدن اختتاميه‌ا‌ي مفّرح به"پارك كوثر" رفته‌بودند(طبق برنامه‌ي اعلام شده از طرف ستاد اجرايي در بولتن جشنواره)،با اطلاع از تغيير مكان برگزاري مراسم،به سالن مجتمع هجوم آورند.و آنگونه شود،كه عدم ارائه‌ي برنامه‌اي شادو نشاط‌آور،موجب هياهو و درگيري لفظي تماشاگران و اعتراض به داور جشنواره،كه قصد قرائت بيانيه‌ي هيئت داوران را داشت،گردد.(مهمترين نكته در هر جشنواره‌)!در اين دوره نيز،گروهي در اعتراض به تركيب هيئت بازبين،از اجراي نمايش براي بازبين‌ها خودداري كرد.و باز كسي،و حتي مسئول اين گروه كه در جشنواره حضور داشت،از يادآوري و دلايل اعتراض نگفت و نپرسيديم و يا شايد...!در اين دوره نيز عصر جمعه‌ي مردم به تفريح‌آمده‌ي سقز ،با هةصپةذكث(رقصِ كُردي)،تئاتريزه شد تا معناي تئاتر را يادآوري كرده‌باشيم!و همچنان،شاهدِ غرابتِ معمولِ غايبين،و سورِ مهمانانِ جاويدبوديم.تا با پذيرايي از مهمانان در بوفه‌ي دائمي دبيرخانه‌ي جشنواره(آدرس:ورودي اصلي مجتمع،جنب ورودي سالن نمايش!)،كه امسال سنگ‌تمام گذاشته‌بود و در كنار انواع تنقلات(اشي‌مشي،سانديس و كيك و نوشابه)با عرضه‌ي پيراهن‌هاي منقش به نشان پوستر جشنواره/درآستانه‌ي بازگشايي مدارس/گامي مهم در مبارزه با گران‌فروشي برداشته‌بود،بيشتر خوش‌به‌حالي مهمانان را گرامي بداريم!!!و بولتن،همانند دوره‌ي اول،با كمك بلاعوضِ!سنندجي‌هاي نامرئي،مرتب و روزانه منتشر شد(البته ظاهرا از طريق ماهواره و اينترنت و ...در جريان قرار داشتند و از راه دور خط‌دهي مي‌فرمودند!)وختم كلام،اجراي 3 نمايش در يك روز و شركت در جلسات پررونق نقدوبررسي نشان از توان بالاي تئاتري‌هاي منطقه در تحمل مشكلات روزمره داشت كه گاها براي ديدن اجراهاي چهارم و پنجم(ميداني و خياباني)نيز سر و دست مي‌شكستند!!!

و اما به قولي،سركه‌ي نقد به از...

  «ژيانةوة[زندگيِ دوباره]»از" ديواندرّه"

 بالاخره پس از چهار سال دادوهوارِ انجمن نمايشِ ديواندره،در اعتراض به عدم گزينش براي حضور در جشنواره تئاتر كردي،و با پيش‌فرضِ سرپرستِ هيئتِ بازبين(بولتن،شماره‌ي صفر،گزارش بازبيني)در افشاي‌رشدو اعتلاي ‌تئاترِ ديواندره،شاهدِ اجراي"‌ژيانه‌وه"شديم.متني كه معضل هويت و فرار مغزها را طبق كليشه‌‌هاي رايج با زباني محاوره‌ا‌ي،غيرادبي‌و دراماتيزه نشده،به كمك قواعد نگارش فارسي،با تركيبي از صحنه‌آرايي نمايش‌هاي اجرا شده در دوره‌ي سوم(شه‌وله‌بان،نفرِهشتم،و...)نمايش داد،تا در رويكرد بازبين‌ها به تئاتر سخت نگيريم!گرچه شايد...!

«ئةوةي داييم لةم دةوروبةرة مص‌ومؤيةتي[كسي كه مُدام در اين حَوالي پَرسه ميزند]»از" بوكان"

 حكايتِ تئاترِ"بوكان"و گرايش گروه‌هاي جوانش به كارهاي فُرميك‌و اجراهاي انتزاعي،افتادنِ تئاترِ اين ديار از گوشه‌ي ديگر بام  است.لقمه را از پشت‌سر به دهان تپاندن است با ادا،اطوارهاي فرماليستي!

«ووت‌ووثژ[گفتگو]»از"بانه"

گروهي كه دوره‌ي دوم كار زيباي(لؤزان)را نمايش داده‌بود،با اجرايي درخور از نمايشنامه‌ي(مصاحبه«محمد رحمانيان»)بهانه‌اي براي بررسي معضل جنگ‌و عواقب ناشي از آن يافته بود تا مروري نيز به انقطاع فكري و روحي نسل‌ها داشته‌باشد.شايد بتوان اينگونه رويكرد به نمايشنامه‌هاي ديگران را سنگ‌بنايي براي تعريف تئاتر كردي قرار دهيم.نقد تاريخ و بازنماييِ گوشه‌هاي ناپيداي آن گامي است براي تقدس‌زدايي از تابوهايي كه از موانعِ هويت‌يابي شمرده مي‌شوند.هويت امروز با نقد ديروز مجال بروز و رشد مي‌يابد.ورنه،آويزانِ تاريخ،خواهيم فسرد!

4 ـ «هاملثت[هَملت]»از"سليمانيه"

پس از دو دوره حضور ضعيفِ"سليمانيه"،اين‌بار شاهد اجرايي قابل تامل(به نسبت اجراهاي ديگرِ حاضر در اين جشنواره)بوديم.اجرايي كه،برخلاف دوره‌هاي گذشته،بيان بازيگران شعاري و فريادگونه نبود.گرچه نمايش40دقيقه‌اي هملت نمي‌تواند حرفي براي گفتن به تماشاچي عام داشته‌باشد ولي چنين اجرايي،دراين شرايط(جشنواره و تماشاگر خاص)با اين خصوصيات، مي‌تواند قابل‌توجيه باشد.دلايل رشد اجرايي را بايد در دو موضوع مهم نمايش جستجو كرد:

الف)متني دراماتيك با تمامي خصوصيات ممكن. ب)در دسترس بودن اجراهاي متنوعِ جهاني از آن.

اين اجرا،با كپيه‌اي ناقص از شخصيت«هملت»در فيلم سينمايي كارگردان روس"گريگوري كوزينتسف"با همان لحن و حركت و رفتار،بي‌ زادنِ"هملت"ي ديگر،بابازي يكنواخت و بدون اوج و فرود‌بازيگر،تا‌پايان‌روي‌خطي‌مستقيم‌ادامه‌يافت.   كارگردان‌ِ جوانِ ‌اين‌ نمايش،‌با حذفِ ‌بهترين ‌صحنه‌هاي ‌متن(نمايش‌در‌نمايش،سخن‌چيني‌اوفيليا،تك‌گويي‌هملتدر گورستان و...)،اعلام كرد،نمي‌خواست با اجرايي كامل از هملت،خواب را مهمانِ چشمانِ بيدارِ تماشاچيانِ هنرمندو تئاتريِ جشنواره بنمايد(نقل به مضمون،گفته‌هاي كارگردان در جلسه‌ي نقد نمايش)!

5 ـ«خانزاد»از"سنندج"

پرداختن به داستان‌هاي فولكلور و بيت‌هاي شفاهي دغدغه‌ي غالب هنرمندان اين ديار است. دغدغه‌اي كه تلاش دارد تا با نگاهي نو به تعريفي تازه از تاريخ فرهنگي‌اش دست يابد.خانزاد با اين نگاه تلاش داشت تا از زاويه‌اي ديگر به بيت "لاس‌و خه‌زاص" بپردازد.نويسنده با رو در رو قرار دادنِ"خانزادو خة‌زاص" داستاني ديگر مي‌نويسد.ولي در پرداختِ نهايي‌و در راه حفظِ خطِ سَيرِ داستان(خه‌زال بايد بميرد)به دام كليشه‌هاي فيلم‌فارسي و فيلم‌هاي هندي پرآب و رنگ مي‌افتد تا بتواند سر و ته قصه را به هم بدوزد!نويسنده با رو كردن دستمالي كه مشابه آن نزدِ"خه‌زال" به يادگار مانده و وجودِ دو خالِ مشابه روي شانه‌ي"خه‌زال"و" لاس"زمينه را براي او فراهم مي‌كند تا در گيرودار مبارزه با خواهش‌هاي نفساني،كه موجب هم‌خوابگي‌اش با برادر و آبستن شدنش گشته،خودكُشي كرده وراه‌حل تمامي مشكلات ناموسي و خانوادگي را در انتحار ابلاغ و اعلان نمايد!ظاهرا اين هم‌خوابگي در محيطي كاملا تاريك و با چشمان كاملا بسته(با فيلم"استنلي كوبريك" اشتباه نگيريد)و يا با پوشش كامل انجام گرفته كه در طول مدت آشنايي موفق به ديدن خال روي شانه نشده‌اند(اين يكي را هم با فيلم"پروانه روي شانه"قاطي نفرماييد)!!!در اجراي نمايش تلاش شده‌بود تا انتزاعي از شخصيتِ"لاس"در صحنه خلق شود(پارچه‌ي سفيدخون‌آلود كه بايد جسدِ"لاس"مي‌پنداشتيم).ولي ارجاع‌ به جسدي نامرئي روي گاري(در فضايي واقعي،به خيال‌و توهّم اشاره كردن)،نشان از علم كارگردان و يادآور اين مهم بود كه تئاتر را ساده مي‌انگاريم!

6 ـ «ژاني ژن[دَردِ زن]»از"مريوان"

اينكه مي‌گويند تئاتر هنري زنده و مردمي است يعني همين!يعني در سالگرد 11 سپتامبر هرآنچه دق‌دلي و فحش و بدوبيراه است نثارِ"بوش"و"موش"و"بن‌لادن"و ...غرب و ماهواره و... شود تا آرمان‌شهري را كه از غرب در ذهن متصوريم به استهزاء بگيريم.همان نگاه سطحي و كليشه‌اي به انسان و غرب.همان مردهاي روشنفكرو بافرهنگ،در تقابل با زنانِ زياده‌‌خواهِ تجمل‌پرستِ رفاه‌طلب!بدون داشتن نگاهي تازه به مهاجرت و در حد گزارشي روزنامه‌اي باقي ماندن،تمامي آن چيزي است كه نمايش مي‌گويد.اجراي نمايش،با بازي‌هاي بد و نعره‌زدن‌هاي گوش‌خراش‌،با همراهي صندوقي‌چرخ‌دار كه گويا قراربود ابزاري براي خلق فضاهاي مختلف(اتاق‌خواب،اتاق‌كار،قبر،موطن،...)باشد،ولي تبديل به وسيله‌اي تزئيني براي رفع خستگي چشم تماشاچي در خيره ماندن به نقطه‌اي ثابت شده‌و حركت‌دادن‌هاي گاه‌گاهي‌اش  بي‌مورد و اضافي مي‌نمود،فراموش كردنش بهترين كار ممكن است!با اين وصف نبايد از صحنه‌اي مهم و به‌ياد ماندني هيچ نگفت.صحنه‌اي كه بازيگرِ زنِ نمايش از تشنگي خشكيدو زبان در كامش از چرخش ايستاد.و ناگزير از تركِ صحنه‌و التماسِ جرعه‌اي آب!ولي دريغ از يك قطره!كسي فكر حوادث غير مترقبه را نكرده‌بود!در حالي كه بسياري تصور مي‌كردنداين واقعه در محدوده‌ي نمايش است و همه(حتي بازيگر نقش مقابل كه نمي‌دانست در حس بماند يا دادِ وقفه در نمايش را از تشنه‌ي بيچاره بستاند)منتظر ادامه‌ي نمايش بودند.وقفه‌ي طولاني و  دادوفريادِ" آب،آب،..."كَكِ بسياري را گزيد.تا شاهد نزولِ‌اجلالِ ليوانِ يك‌بارمصرف،با ماركِ"شركت تعاوني مسافربري شماره‌ي(...)سقز"در حمايت از تشنگانِ فرهنگ باشيم.و بازيگرِ سيراب را به صحنه بازببينيم كه چنان همه را مبهوت كند تا جايزه‌ي بهترين بازيگر زن جشنواره را،به خاطر انتقال حس واقعي تشنگي درخشك‌سالي چنين،از دست داوران جشنواره دريافت نمايد.تا همواره به ياد داشته باشيم كه"در مصرف آب صرفه‌جويي كنيم!!!

7 ـ «سنور[مَرز]»از"بوكان"

به راستي كه سيم‌خاردار مصيبتي است.با اين نمايش و صحنه‌آرايي"سوپررئالش" دريافتيم مرزها را چه خبرها باشد!تا هر آن‌كس كه خيال گذر از مرز دارد باتجهيزات كامل(قيچي،قمقمه،تيشه،طناب،...)پا در راه نهد.داستان رفتن نويسنده به دنبال شخصيتي انتزاعي و بهانه‌اي براي افتخار به گذشته با  شعار و حركات به‌ظاهر عرفاني و ذكر دراويش و دعا و گريه و...براي مداواي درد و شفاي مريض و پيروزي‌ بر دشمن و...بي هيچ تحليلي.تلاش براي خلق صحنه‌هاي واقعي با بازي‌هايي واقعي(در حد ناتوراليسمي سبك)همراه با صخره‌نوردي و سنگربندي و قمه‌كشي و قمقمه و جنگ و فرياد ونعره و ...را دم فروبستن به‌ازآن زياده حرفي به ميان آيد!!!

8 ـ«خؤزگةيثكي بث‌فةرجام[آرزويي بي‌فرجام]»از"سقز"

حياتِ‌وحش،و جاذبه‌هاي بصريِ آن،همواره دوست‌داراني داشته بي‌شمار.باغ‌وحش‌هاي جهان،با انواع و اقسام پرنده و چرنده و درنده و...هر روز پذيراي كساني است كه،خسته از زندگي روزمره،مي‌خواهند دَمي با وحوش سركنند تا مفّري براي به‌رخ كشيدنِ برتري‌هاي انسانيِ خود بيابند!اين نمايش با بازي خوب و روان بازيگرانش،كه انواع و اقسام درنده و چرنده را براي تماشاگر تصوير كردند،و با انبوه شعارهاي شعرگونه‌ي پست‌مدرني،قصد تحليل و ريشه‌يابي تاريخ را داشت.تاريخِ جانورشناسي،كه با"دايناسور"آغازو به"كَك"و"پشه"ختم مي‌شد!نويسنده/كارگردان،دنبالِ پنجره‌اي براي تماشا مي‌گشت.ولي حصارِ ميله‌هاي باغِ‌وحشِ خودساخته‌اش،مجالي براي ديدن به او نمي‌دهد!!!

 

9 ـ «پيلان[توطئه]»از"سنندج"

بالاخره يخ‌ها آب شدندو ديگر كسي،از تشنگي،زبان به كامش نخشكيدو خنده،روي لبانِ تماشاچي فرهيخته‌ي جشنواره،باريدن گرفت!نمايشي لاله‌زاري‌و موفق در اين ژانرِ اجرايي(با اغماض در مورد برخي صحنه‌ها كه دستِ لاله‌زاري‌ها را هم از پشت مي‌بست).كه داستانش را ساده و روان و همه‌پسند حكايت كرد و خيلي‌ها را در انتخابِ اين نمايش،به عنوان بهترين اجراي جشنواره و معرفي براي حضور در تئاتر فجر،انگشت به دهان گذاشت.انتخابي كه نشان داد،هنوز در مشقِ تئاتر،قدم‌هاي اول را برمي‌داريم و تا بخواهيم تئاتر را بهانه‌اي براي طرح پرسش‌هاي انساني قرار دهيم فاصله و زماني دراز پيش رو داريم!!!

10 ـ «خه‌ج و سيامه‌ند[خديجه‌و سيامند]»از"سقز"

هر‌آن‌كس كه بخواهد چهار دوره جشنواره تئاتر كردي را تعريف كند،ساده‌ترين كارِ ممكن،مرورِ چهار اثرِ مشابهِ اين كارگردان سقزي است.تا بداند كه هيچ‌يك(نه اين،نه آن)فرقي نكرده‌اند و همچنان كه بوده‌اند،هستند!اجرايي تكراري و ملال‌آور با همان رمانتيك ساده و مبتذل و عشق‌هاي آبكي،با چاشني رقص و آواز و گريه و فغان،به‌اضافه‌ي‌كمي‌شعارمد‌روز(بيكاري،گراني،هنرنمايش،...)!!! آنچه مايه‌ي تعجب شد عدم اعطاي جايزه‌ي كارگرداني به اين اثر بود كه در سه دوره‌ي قبلي همواره در ميان سه اثر برتر جشنواره قرار مي‌گرفت!و در جشنواره‌ي سوم،با دريافت تمامي نشان‌هاي اول،افتخار حضور در فجر را ضميمه‌ي كارنامه‌ي هنري عواملِ نمايش نمود!!!البته گويا...

11ـ«شه‌و باش دايه[شب‌به‌خير مادر]»از"سقز"

كارگردان تحصيل‌كرده‌ي اين نمايش سعي داشت تا با متني محكم(شب به‌خير مادرــ مارشا نورمن)اجرايي كارگاهي را تجربه كند. متني زن‌گرايانه كه با بازي‌هاي نرمال و طبيعي بازيگران و صحنه‌اي واقعي،محصور در ميان تماشاچيان حاضر در سرسراي مجتمع فرهنگي،نتوانست هم‌پاي نمايش‌هاي سرگرم‌كننده و مفّرحِ جشنواره دل تماشاچي را بربايد(زني كه بهانه‌اي براي ادامه‌ي زندگي ندارد تصميم به خودكشي مي‌گيرد.)و چنان شد كه داوران نيز سفارش چاي دادند و همراه با نوشيدن،آلبوم عكس نمايش‌هاي اجرا شده‌ي خود را ميان حضار دست به دست چرخاندند تا حوصله‌ي تماشاچي فهيم تئاتري از چنين اجراي ملال‌آوري سر نرود!نمايشي كه باعث شد تا تماشاگران،هم‌پاي بازيگران،نمايشي از چگونگي نگرش خود به تئاتر را براي نمايشگران اجرا كنند.و چه پايان زيبايي داشت نمايشِ تماشاچيان،آنگاه كه صداي شليك گلوله و خودكُشي‌ِ زنِ نمايش،اعلامِ پايانِ نمايش بودو خلاصي از وراجي‌ بازيگرانش،تا مهار احساسات وانهند و به كف‌زدن و پايكوبي و قهقهه‌ي رهايي از نمايش ملال‌آور بپردازند!!!

12ـ «عَروس»از"كرمانشاه"

دو اجراي فمينيستي!!پشتِ‌سرِهم اين خاصيت را دارد كه يكي ديگري را بتاراند و موجب شود تا اجرايي مفرح،واقعي و لاله‌زاري دل از همه(حتي داوران)بربايد.(مردي كه از زن اول بچه‌اي ندارد،به اصرار،تن به ازدواجِ دوم مي‌دهد!!!)و با بايكوت نمايشي ملال‌آور(شه‌و باش دايه)بهترين و برترين جايزه‌ها را به اثري بدهند كه خستگيِ نمايشِ پيشين را از تن به‌در آورده‌باشد.دادن 6 جايزه به چنين اثري،دلِ شير مي‌خواهد تا از خوبي‌هايش نگويي!!!

13ـ «شاخ [كوه]»از"سقز"

اينكه مي‌گويند هنر يعني خلاقيت،حقيقتي است.اينكه بتواني طراحي صحنه‌ات را از نمايشي،كه قسمتي از آن از تلويزيون پخش شده،به عاريه بگيري(قابل توجه كساني كه سطح هنري برنامه‌هاي تلويزيون را باور ندارند!)و عكسِ صفحه‌ي102 كتابي را«اصول كارگرداني تئاترــ احمد دامود»،عيناً،زينت‌بخشِ لباس‌و حركاتِ بازيگرانت كني،كارِ نه هركس است!و البته چون چنين كپيه‌هايي،در اين گروه عطف به سابقه است،نبايد ايرادي بر آن گرفت.و بهتر است چشم‌ها را بر آن بَست‌و شُست‌و جورِ ديگر بايد ديد!!"شاخ"،با متني خطي‌و شعاري،بازنمودِ افكارو سلايقِ كساني است كه قصد دارند با تبليغِ حركت‌هايي مقدس،كه خود هيچ‌گاه اعتقادي به آن نداشته‌اند و امروز در تضاد با فرهنگ و ديالوگ است،تقدسي براي خود دست‌وپا كنند تا بسياري از گذشته‌ي ... را بپوشانند.متني اسطوره‌ساز كه خمود و جمود را به آدميان پيشكش مي‌كند تا در انتظارِ"رويين‌تني نجات‌دهنده"روزمرگي خود را تكرار كنند.

14ـ«گؤراني چايكا[آواز قو]»از"سليمانيه"

«شنيدم كه چون قوي‌زيبا بميرد                   فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي                   رَوَد گوشه‌اي دور و تنها بميرد.»    "نيما"

آخرين اجراي جشنواره،اتودي نمايشي اثرِ"آنتوان چخوف"،مي‌توانست همان باشد كه انتظار مي‌رفت(آواز جشنواره).ولي كارگردان با حذفِ شخصيتِ دومِ نمايش(سوفلور)از درام قصه كاسته و چفت و بست‌هاي دراماتيك متن را به اتفاق‌هايي ساده و ناگهاني تبديل كرده‌بود كه هر نخوانده‌ي متن را سرگردان از فهم اثرباقي‌مي‌گذاشت.تغييرقسمت‌هايي از متون نمايشِ["شاه‌لير"،"هملت"،"ايوان‌مخوف"]كه در متنِ"چخوف"آمده و بازيگر نمايش در يادآوري خاطراتِ دوران هنري‌اش آنها را مرور مي‌كند، باعث شده‌بود تا مسئله‌اي به نامِ" آواز قو"(كه به گونه‌اي نمادين يادآور تنهايي و غربت بازيگران تئاتر در سال‌هاي پاياني عمر است)حذف‌و شعارهاي دهن‌پركنِ"وطن،وطن"،و"نابوديِ تئاتر"(در صورتِ نبودِ من!)جايگزين‌شود.تا اجرا نيز بدون توجه به اسارت بازيگر در صحنه‌و سالنِ خالي از تماشاچي(آنچنان كه در متن اصلي آمده)راحت‌و بي‌دغدغه صحنه را ترك كند.بي‌آنكه از خود بپرسيم چرا تا لحظاتي قبل در جستجوي راهي براي خروج از اين اسارت،آسمان/‌ريسمان،مي‌بافت‌و نمي‌يافت.ولي ناگهان بي هيچ رويداد دراماتيك‌و بي‌هيچ پيش‌زمينه‌اي،از اين اسارت خارج مي‌شود(در متن اصلي بازيگرِ نقشِ سوفلور،كه شب‌ها پنهاني در اتاق گريم مي‌خوابد،درِ خروجي را براي او مي‌گشايد).

/ هرآنچه نوشتم،فقط يادآوري است.براي آنها كه بودندو اجراها را ديدند!

/ بالا رفتم ماست بود،پايين اومدم دوغ بود...!

 / منيش هاتمؤ هيچيان پثنةدام [ضرب‌المثلي در كُردستان،كه راويان،معمولاً،در پايانِ داستانهايي كه براي كودكان ميخواندند،اين جمله را ميگفتند.به معناي:(منهم(راوي)برگشتم و چيزي گيرم نيامد)]!!!       

 صلاح محمدي

23/6/1381 

 

 

شورِ پنهان*

«نگاهي به سومين جشنواره‌ي تئاترِ كُردي»

 « سقز،شهريور1380»

 

 صبح پنج‌شنبه بيست و دوم شهريور ماه هشتاد، برابر با سيزدهم سپتامبر 2001، مراسم افتتاحيه‌ي سومين جشنواره تئاتر كردي در حالي برگزار شد كه ساعتي قبل از شروع مراسم، مردي در همان نزديكي خود را حلق آويز كرده و دو روز قبل از آن هم حوادث نيويورك و واشنگتن(انفجار ساختمان تجارت جهاني و...) افكار عمومي جهان را به خود مشغول ساخته بود. اينها چه ربطي به جشنواره‌ي كردي داشت جاي خود دارد كه البته هيچ ربطي هم نداشت و كسي از حاضرين در جشنواره ككش هم نگزيد و جمعِ هنرمندانِ تئاتر، به دور از واقعيات اجتماعي، به زورآزمايي در صحنه‌ي نمايش مشغول شدند.صحنه‌اي كه فاقد كمترين نشانه‌هاي شروع جشني بود، كه خيلي‌ها در آرزوي شركت در آن حسرت به دل مانده بودند! با تمامي اين احوال،عدم استقبال عمومي از جشنواره و تأخير چند ساعته در شروع برنامه‌ها،چيزي از هيجان و شور دروني قهرمانان تئاتري براي كسب جوايز و بالارفتن از سكو در مراسم اختتاميه نكاست و چنان شد كه گرماي نهفته در آغازِ مراسم به انفجاري در پايان تبديل شد و هنرمندان در حركتي خودجوش و آني، جوايز دريافتي را به مجريان و مسئولان جشنواره برگشت دادند و...(شرح و بررسي اين حركت را در مطلبي با عنوان«گمشدگان» نوشته‌ام كه در هفته نامه‌ي سيروان شماره 28 منتشر شد.)

در اين مطلب قصد ندارم از دلايل ضعف برگزاري و تنزل كمي و كيفي اين دوره به نسبت دوره‌هاي قبلي،كه اتفاقاَ گردانندگانش همان مجريان قبلي بودند، بپردازم!بلكه بررسي كوتاه و گذرايي از نمايش‌هاي اجرا شده خواهم داشت تا آنچه را مي‌بايست در بولتنِ  روزانه‌ي جشنواره مي‌خوانديم، و به عنوان تنها سند ماندگار از سومين دوره به يادگار مي‌ماند، به ثبت برسانم. تا همچنان كه دوره‌ي دوم نيز بدون بولتن بزگزار شد، خلاء نشريه‌ي روزانه‌ي جشنواره بيشتر به چشم آيد.تا دلايلِ ضعف،كه در روز پاياني جشنواره(2شماره،يكي صبح و ديگري شب) باكيفيتي بسيار نازل و مطالبي سطحي و كليشه‌اي انتشار يافت، توسط كساني ديگر بررسي و ريشه يابي شود.(دوره‌ي دوم ويژنامه‌اي به نام«تك‌نامه» توسط جمعي از تئأتريهاي سقز، بدون كمكِ ستادِ اجرايي جشنواره منتشر شد كه تنها نشريه‌ي دوره‌ي دوم  به حساب مي‌آيد.)

1ـ«چركةي سةما لة سةر سةهؤص[تَرَنّمِ رقص روي يخ]» كاري از تئأترِ"مريوان" شروعِ ماراتُن جشنواره‌ي سوم بود. نويسنداي برج‌عاج‌نشين به مرورِ خود و دغدغه‌هاي ذهني و ترس‌هاي دروني‌اش مي‌پردازد كه شرايطي برايش فراهم آورده كه توان خلق اثر را از او گرفته است.

شخصيت نمايش تلاش مي‌كرد از اين اوهام بگريزد و به آرمان شهري خود ساخته پناه ببرد تا بدور از اين اوهام به خلق اثر بپردازد. نويسنده‌ي نمايش ميدانست كه ديگر آرمانگرايي جايي در تفكر نوين ندارد. هجرت و كوچيدن چاره‌ي فرار از اوهام نيست و شرايط امروز به گونه‌اي است كه ماندن و خلق كردن مي‌تواند نشانه‌اي از بودن با خود داشته باشد. ولي متن نمايش در پرداخت اين مسائل سطحي و گذرا عمل مي‌كند و در پايان با دادن يكي دو شعار طبيعت گرايانه داستان را مي‌بندد و حكم به بازگشت نويسنده/شخصيتِ نمايش/به طبيعت مي‌دهد. تا نويسنده/شخصيتِ نمايش، با نوشتن درباره‌ي زيبايي‌هاي طبيعت و آبِ‌روان و گل و...، از دغدغه‌ي اوهام رهايي يابد. نويسنده‌ي متن،با چنين پايان شتاباني،خود را از دغدغه‌هاي پرداخت دراماتيك متن رهانيده بود. كارگردان نيز با خلق فضايي انتزاعي تلاش كرده بود تا اجرايي چشم‌نواز داشته باشد.با خلقِ فضايي كه همه چيز در آن كاريكاتورگونه بود(تابي كه از سقف آويزان بود و نويسنده بر روي آن به خلق اثر مي‌پرداخت،و قلمي كه خونِ دل‌ها در خود انباز كرده بود و گاه‌و‌بيگاه خون مي‌چكاند)كارگردان تلاش داشت تا تصويرهايي همخوان با متنِ خودنوشته‌اش خلق كند. ولي غير از صحنه‌ي پاياني نمايش كه به ايماژ رسيده بود،در بقيه‌‌‌ي لحظه‌ها چيزي جز عكس‌برداري ساده از متن نديديم.

در پايانِ نمايش،كارگردان/نويسنده،با قرار دادن قلم  بر مركز ثقل صحنه و در تعارضي آشكار با شعار پايانيِ شخصيت نمايش، تا حدودي ضعف‌هاي متن را پوشش داد و اين پرسش را باقي گذاشت كه از اين دو كدام يك در خدمت ديگري است؟ قلم در دستِ نويسنده،يا نويسنده در دستِ قلم؟!!!

2ـ «مةذاص [آهو]» از شهر" بانه" دومين اجراي روز اول بود. داستانِ دغدغه‌هاي دختري در شبِ اولِ ازدواجش،با مردي كه يادآور سلطه‌ي پدر براي اوست، و وسوسه‌ي پذيرش يا فرار از آن. كارگردان نتوانسته بود بين صحنه سازي رئالِ نمايش و پرداختِ نمادين آن موفق عمل كند.و با تمهيداتي مانند:استفاده از نوار ضبط شده‌ براي پخشِ صداي دروني زن،و اِسپِريِ برفِ شادي براي خلق فضايي سرد و وهم‌انگيز،در اندازه‌هاي نمايشي مدرسه‌اي مانده بود. از اين گروه در جشنواره‌ي دومِ كُردي،نمايش خوب و تأمل برانگيز«لؤزان»را ديده بوديم،كه امسال  با اين نمايش چيزي از آن ذهن خلاق و پويا نيافتيم. جا دارد از صحنه‌ي معاشقه‌ي در آينه ياد كرد كه كارگردان توانسته بود،با حفظ خطوط قرمز،به اجرايي هنرمندانه نزديك شود. ولي اين به تنهايي نمي‌تواند توجيهي براي حضور اين نمايش در چنين جشنواره‌اي باشد.

3ـ «ژياني من [زندگيِ من]» كاري از" سليمانيه" بر اساسِ رُمانِ«بوف كور» نوشته‌ي«صادق هدايت»، سومين اجراي روز اول بود. نامِ"صادق هدايت" كافي است تا آناني را كه با اين متن آشنايي دارند به ديدن نمايش ترغيب كند. رُماني‌كه بر بلنداي داستان‌نويسي نوين ايران قرار دارد و آن را سر قافله‌ي ادبيات مدرن ايران مي‌دانند.به همين دليل دغدغه‌ي شنيدنِ ترجمه‌ا‌ي كُردي و ديدنِ اجرايي صحنه‌اي از آن رهايت نمي‌كند و موجب بالا رفتن سطح توقع تماشاچي مي‌شود.اين گروه،سالِ پيش،با نمايشِ«مةملةكةتي ئةفيون[كشورِ اَفيون]»در جشنواره دوم حضور داشت و با همين اثر نيز در جشنواره‌ي تئاتر فجر شركت كرده بود.

ولي اجراي اين گروه،همچنان بر پايه‌ي نورپردازي‌هاي رنگارنگ و فارغ از متن،به واريته‌اي شبيه بود كه هيچ‌گونه ارتباطي با فضاي متن و اجرا نداشت. در اجراي اين گروه از متنِ" بوف كورِ هدايت"، نه از"سايه‌ي مرد"خبري بود نه از" پيرمرد خنزرپنزري" و نه از" زن لكاته" و" اثيري"،نه از "گزمه‌هاي مست"،نه از "نقش كنده‌كاري شده‌ي زن بر كوزه‌ي شراب"و نه از آن فضاي وهمناك و سرد و تاريكي كه "هدايت" در داستانش خلق كرده بود.بر خلافِ تصور،هرآنچه بر صحنه آمد فضايي شيك و با صلابت(استفاده از چهار صندلي اشرافي و ميزي بزرگ با رنگ سفيد)بود كه چهار بازيگر با بدني آماده و بياني ضعيف، تلاش مي كردند متنِ ترجمه‌شده را روخواني كنند.با تمامي اين اوصاف بايد به دو نكته‌ي زيباي اين نمايش اشاره كرد:

 الف: بازيگر نمايش در ميزانسني زيبا، دكور نمايش(ميز) را همچون ديواري بر دوش مي‌كشيد كه آرام آرام زير فشار آن له مي‌شد.اين نشان از قدرتِ بازيِ بازيگر و ذهنِ خلاقِ كارگردان داشت ولي پس از  نمايش و با مرورِ ذهنيات، متأسفانه،اين ميزان را(همانندِ دكور نمايش)كپيه‌اي از اجراي نمايشِ" مكبت" اثرِ" فرهاد مهندس‌پور" يافتم كه در جشنواره‌ي فجر اجرا شده بود.

ب: بازيگر در پايانِ نمايش،با خوردنِ شراب آلوده به زهرمار، به زندگي‌اش خاتمه مي‌دهد. در اين ميزانسن، بازيگر روي همان ميز در عمق صحنه مي‌رود و پس از خوردن شراب، پنجه‌ي سرخ شرابي‌اش را بر سفيدي عمق صحنه مي‌كوبد. ولي اين صحنه نيازي به مرور ذهن نداشت.چرا كه چون تابلويي جاودان در سينماي ايران به يادگار مانده است(آنجا كه "رضاموتوري"،پس از خوردن كتكي مفصل، پنجه‌ي خونينش را بر سفيدي پرده‌ي سينما به يادگار باقي مي‌گذارد)ولي در اين نمايش،به‌خاطر حفظِ پاكيزه‌گي،از رنگ سرخ هم صرفنظر شده بودو تنها پنجه‌اي سفيد بود كه بايد در ذهن خود آن را سرخ تصور مي‌كرديم كه بر صفحه‌ي سفيد بايد مي‌ماند.

به هر روي،برخلاف آنچه كه منتقدِ همشهريِ اين گروه در طرفداري از نمايش آسمان و ريسمان بافت و كار تمامي عوامل دخيل دراين نمايش را فوق حرفه‌اي مي‌دانست، اين نمايش برگرداني ساده از متن "هدايت" بود كه بدون پرداخت دراماتيك بر روي صحنه خوانده شد. با اين تفاوت كه اگر كسي متن "هدايت" را نخوانده بود،نمايش چيزي از متن" بوف كور" به او نمي‌داد.

4ـ «شةوي يةلدا[شبِ يلدا]» كار دومِ" سليمانيه"، اولين اجراي روز دوم بود. كاري كاملاً شعاري، احساسي، كودكانه و منسوخ كه كپي ناقصي از متنِ" هفت قبيله‌ي گمشده" اثر "قطب‌الدين صادقي"بود.در اين نمايش،دو سربازِ مغول جاي خود را به دو سرباز عراقي داده بودند.آنها هم بدون اسلحه در انتظار دميدنِ صبح و يافتنِ راه و بدست آوردن اسلحه براي سلطه‌جويي بر كساني بودند كه هر كدام به قشري تعلق داشتند."مردي نويسنده"،" زني فراري"، "نوجواني خونخواهِ مادر" و" مادري دل‌سوخته از مرگ فرزند"، كساني بودند كه قرار است نماينده‌ي وضعيت اجتماعي مشخصي باشند.نمايش‌هاي فاقدِ ايده‌هاي نو و جذابيت‌هاي دراماتيك،ناچار مي‌شوند كه دست به دامانِ منجي‌هايي شوند كه معلوم نيست چگونه مي‌آيند و چگونه  مي‌روند. به همين دليل نويسنده،چون دليل يا توجيهي براي برخورد و كشمكش بين اين افراد و دو سرباز عراقي نمي‌يابد، "مردي نوازنده" را همچون شبحي روحاني با دست خالي(سه تار هيچگاه نتوانست مانند يك بازدارنده از هجوم و فشار عمل كند) و زباني دراز، با بيان جملات قصار وارد معركه كند تا بر خلاف گفته‌هاي نماينده‌ي اين گروه،كه تئاتر كردستان ايران را شعاري مي‌دانست و آنرا لازمه سطح هنرمندان اين ديار عنوان مي‌كرد، خود را چنان بنمايانند كه هستند!

همان داستان هميشگي انسانِ خوب و انسانِ بد. ظالم و مظلوم. ستم‌گر و ستم‌كش. و سرانجام با پاياني خوش‌وعصيانِ مظلوم‌ترينِ مظلوم‌هاو كشتنِ ظالمين(نوجوانِ نمايش،سربازانِ نمايش را مي‌كشد) و در نهايت براي خلق يك تراژدي مدرن و داشتن گوشه چشمي به  موج نوي سينماي فرانسه، باكشتن قهرمان (نوجوان پس از كشتن سربازان بيرون مي‌رودو سپس بي‌آنكه بدانيم چرا،خود نيز ميميرد و جنازه‌اش به صحنه باز گردانده مي‌شود) داغ دلها را تازه مي‌كند.تا با گرفتنِ اشك‌وآهِ كافي ا‌ز تماشاچي و تهييج احساسات،به موفقيتي خودخوانده دست يابد و كسي را از اين خوانِ گسترده  بي‌نصيب نگذارد.اجرا نيز(لحن شعاري متن، كه نحوه‌ي اداي آن توسط بازيگران بر غلظت آن مي‌افزود، استفاده از موسيقي سوزناك، و عدم هم‌خواني صحنه‌ي پاياني با فضاي انتزاعي آغاز نمايش) نشانه‌هايي بارز از عدم دركِ واقعيات زندگي امروز ما در سال 2001 نزد كارگردان نمايش داشت.(نوجوان،در ميزاني واقعگرايانه،با بستن دست و پاي سربازان،با ابزاري واقعي،آنها را به قتل مي‌رساند.)دوستي مي‌گفت: به نظر مي‌رسد گروهِ" سليمانيه" تلاش دارند براي بر سر رحم آوردن تماشاگران ايراني در جشنواره‌‌ي تئاتر فجرِ امسال، با استفاده از نشانه‌هاي ماندگار در حافظه‌ي ادبي وهنري ايرانيان(بوف كور، صادق هدايت، رضا موتوري، صدام و...)عدم استقبال از نمايش «مةملةكةتي ئةفيون»،در جشنواره‌ي فجرِ پارسال،را مرهمي نهند!

5-«سةرهةصداني گةراكان[پديده‌ي انگل‌ها]» نمايشي ديگر از" مريوان" بود. زن و مردي در طبقات زيرين و درميان منجلابي كه برايشان فراهم شده است به زندگي كرم‌وار خود مشغول‌اند و تلاش مي‌كنند تا با انديشيدن به لايه‌هاي پايين‌تر، دلگرم به اين باشند كه از اين بدتر هم وجود دارد. دكور و فضاي صحنه،ملغمه‌اي بود از نماد و رئال،كه اجرا نيز بين پرداختي فانتزي و اجرايي روايي با گوشه چشمي به فاصله گذاري در نوسان بود.كارگردان نتوانسته بود بين آنچه بر صحنه انجام مي‌شد و خواسته‌هاي متن رابطه‌اي منطقي بر قرار كند. نشان دادن برخي واقعيت‌هاي اجتماعي به زباني نمادين بدون بررسي ريشه‌هاي آن شايد جالب باشد ولي هنرمندانه نيست. بايد به اين نكته آگاه شويم كه چه چيز مي‌تواند در ميان تمامي عوامل باعث فساد و تك افتادگي و ماندن در منجلاب زندگي اين دو نفر باشد تا توجيهي بر عصيان آنها بيابيم. و در پايان با آهنگي اسپانيايي و خواندنِ ترجمه‌ي شعري از" لوركا"(اگر اشتباه نكنم)به نمايش خاتمه دهيم و ارتباطِ" اسپانيا"با تئاترِ كُردي را فهم نكنيم! گرچه زمزمه‌هايي به گوش مي‌رسيد كه گويا بازبين‌هاي جشنواره در انتخابِ كارهاي شايسته‌ي حضور، بر اجراهايي تكيه داشته‌اند كه خود چيزي از آن نفهميده بودند!

6ـ ديدن سه اجرا در يك روز واقعاَ عذاب آور است. دل شير مي‌خواهد كه تاب بياوري، كارها را كامل ببيني و بخواهي مطلبي هم درباره‌اش بنويسي.«باية قوش[جُغد]» از" ايلام"با  روايتي خطي و كلاسيك و اجراي همخوان با آن حرف تازه‌اي براي گفتن نداشت.از" ايلام" كه،در جشنواره‌ي نُخُستِ كُردي،نمايش خوب و قابل تأمل"براكوژي" را ديده‌ بوديم،بيش از اين انتظار مي‌رفت.گرچه هماهنگي نسبتاً خوب بازيگران و استفاده از فرم‌هاي هم‌خوان براي خلق فضا در ايجادِ لذتِ ديداري را نبايد ناديده گرفت،ولي با توجه به شرايط اجتماعي" شهرِ ايلام" بايد بسياري از ضعف‌هاي آن را(هم متن و هم اجرا) به حساب نياورد و دلايل انتخاب چنين كارهايي را بزرگ نمايي نكنيم!!!

7ـ «مةرگي سور،مةرگي‌ سة‌رد[مرگِ سُرخ،مرگِ سَرد]» كاري از"سنندج"، اولين اجراي روز سوم بود.ظواهر امر( جداي از اين نمايش) نشان مي‌دهد كه پديده‌ي قاچاق‌و مشكلاتِ مرزنشينان،به يك اپيدمي در ميان اهل هنر اين ديار تبديل شده،كه پس از موفقيت"بهمن قبادي"با فيلمِ"زماني براي مستي اسب‌ها"،بسياري را روانه‌ي مرزها كرده،تا شايد از اين نمد كلاهي بيابند. نويسنده‌ي نمايش در اولين تجربه‌ي نوشتاري‌اش به داستان زندگي"زني قاچاقچي" مي‌پردازد كه اتفاقاً از هم‌قطارانش(يك يا چند نفر فرقي نمي‌كند)جُدا مي‌افتد.و بهانه‌اي مي‌شود تا گذشته‌اش را مرور كند.و به اين بهانه سري هم به حلبچه بزندو از آنجا گريزي نيز به نسل‌كُشي ‌كُردها(انفال) توسط صدام داشته باشد.از بدِ حادثه،اين زن،با مردي هُنرمند آشنا شده و پس از آبستن شدنش، مرد او را ترك مي‌كند.تا اين نيز بهانه‌اي براي دادن شعارهاي زن‌سالارانه و صدور حكم در طرد و حذف مردان شود.در اين شعار زدگي تا آنجا پيش مي‌رود كه در پايان، آينه را نيز مي‌شكند،تا نصفي از خلقِ جهان جرأت قرار دادن آينه‌اي در مقابل نيمه‌ي ديگر نداشته باشد.كارگردان نيز،هم‌خوان با ديدگاه نويسنده،با حذفِ نشانه‌هاي مردانه تلاش كرده بود تا از"زنِ نمايش"،مردي خلق كند. زني كه با جابجا كردن دكور سنگين و حجيم نمايش(پُل فلزي دو تكه)و بُردنِ گاه‌گاه و بي‌حساب‌و كتاب به تمامي نقاط صحنه براي ايجاد فضاهاي مختلف و نشان دادن توانايي بازيگري‌اش،سعي مي‌كرد مردانه عمل كندو از اين حيث كم نياورد.زن،وسوسه‌ي سقطِ بچه را دارد.ولي زادن را برميگُزيند،تا شعارهاي متن تكميل شودو با دادنِ پند،به فرزندي كه در راه است،بيشتر مظلوم‌نمايي كند.نويسنده براي امروزي كردن شخصيت نمايشي‌اش دست به دامان كليشه‌ها مي‌شود و با خلق شخصيت‌هايي سُنَتي و به رخ كشيدن كهنه‌گي آنان مي‌خواست مدرن بودن زن مورد نظرش را ثابت كند("كژال"‌و"سوما" زناني خانه‌دارو شوهردوست،براي اثباتِ برتري افكارِ زنِ نمايش،به محاكمه كشيده مي‌شوند.)ولي زنِ امروزِ او نيز،همچنان احساساتي و فاقد تفكرِ شخصي ،همه چيز را با شعار به پايان مي‌رساند.به همين خاطر چيزي تازه براي نسلِ بعدي ندارد و تنها همان حديث كهنه را تكرار مي‌كند.او خطاب به نسلِ نو مي‌گويد: فرزندم، تو هم يك محكومي، به دنيا بيا ولي خودت باش!و اين،همان دردِ هميشگي و ديرينه‌ي ماست. نمي‌دانيم چه مي‌خواهيم، ولي مي‌دانيم چه چيز را نمي‌خواهيم!!

8ـ «نفرِ هشتم» كاري از"سنندج"،به بهانه‌ي محاكمه‌ي دختري كُرد(اهلِ تُركيه)قصد داشت به بازخواني تاريخ مبارزات يك ملت اشاره داشته باشد.گرچه در جلسه‌ي نقد و بررسي،آن را به اشتباه، شبيه‌و برگرفته از متنِ نمايشِ"مصاحبه" نوشته‌ي"محمد رحمانيان"دانستند،ولي اين دو نمايش هيچ ربطي به هم نداشتند.ولي آنچه موجب شد تا آن را نمايشي فاقد تفكر و انسجام بدانيم، متن ضعيف آن بود كه بين روايتي تاريخي و داستاني انتزاعي سرگردان بود.

آغاز نمايش"با معرفي دختر و سال تولد و تاريخ تبعيد به مسكو و ذكر اعداد و ارقام همراهان و..."باعث مي‌شد تا ناخودآگاه به جستجوي ريشه‌هاي اين تاريخ‌و اعدادو ارقام برويم.ولي توضيح كارگردان در جلسه‌ي نقد و بررسي،كه تاريخ و ارقام را فاقد هرگونه پشتوانه و توجيهي در متن خود نوشته‌اش بيان كرد، همه چيز نقش بر آب شد.و آن را داستاني ساده يافتيم كه مي‌خواست حرف‌هاي بزرگ بزند.بازي خوب و زيباي بازيگرِ"زنِ نمايش"نقطه‌ي قوّت كار بود،ولي نحوه‌ي نور پردازي مانع از ارتباط با حس‌هاي لحظه‌اي او مي‌شد.كارگردان در خلق فضا،خوب عمل كرده بود.ولي اگر  شخصيتِ"كاوه"را، آويخته بر شبكه‌ي فلزي در عمق صحنه،دور از دسترسِ دخترو بدونِ حضورِ بازيگر بر روي آن‌، تنها با نشانه‌اي بر صحنه مي‌آورد،به فضايي كه مي‌خواست به تماشاچي القا شود،دست مي‌يافت.آنچه در اين دو نمايش ارائه شده از سنندج بيشتر به چشم مي‌آمد حضور انديشه‌اي بود حاكي از مردِ ظالم‌و زنِ مظلوم.در هر دو نمايش،زن‌هايي به دست مردان به فساد كشيده‌شده بودند كه براي مردان، هدف كسب لذت بود و براي زنان بهانه‌اي براي مظلوم نمايي.

  9ـ«شة‌و لة ‌بان[لولو]» سومين اجراي گروهِ" مريوان" بود. ملتي بارِ سنگينِ تاريخ‌اش را بر دوش مي‌كشد و چون تَوانِ نگهداري آن را در برابر قدرت‌هاي حاكم ندارد بر سرش آوار مي‌شود. متن،با نقدِ گذشته‌و حال‌و زير سؤال‌بُردنِ تاريخ،سعي داشت دلايلِ اين آوار را در خودِ ملت جستجو كند.و همه را به چالشي مي‌خواند تا در برابر اين پرسش قرار بگيريم كه: آيا امروزِ ما چون ديروز نيست؟

و در اين ميان،به نسلي اميد دارد كه حتي مثل امروزش نباشد.و در ميزانسني زيبا،با حذف تاريخ، تاريخي كه خود هيچ نقشي در نگارش آن نداشته،چشم‌به‌راه مي‌مانَد تا نسلي بيايند كه تاريخ را دوباره و از نو بنويسند و بدون آويختن به گذشته، اكنون خويش را بسازد.

 سواي از بعضي ضعف‌ها مانند، پهن كردن سفره كه به شدت با فضاي حاكم بر نمايش در تضاد بود،كليشه‌اي بودن شخصيت‌ها و طيف‌بندي خوب و بد مطلق در اين صحنه كه با پرداختي دوباره مي‌توان آن را برطرف ساخت، اين نمايش را بهترين كار جشنواره مي‌دانم.

10ـ"سقز" ميزبان سه دوره‌ي اين جشنواره،بر خلاف سال‌هاي قبل،امسال تنها با يك كار در جشنواره حضور داشت كه خيلي ها دليل آن را تا مراسم اختتاميه نتوانستند حدس بزنند. افراط در حضور با"هشت نمايش در جشنواره‌ي اول كُردي"و حضور در دوره‌ي سوم با يك اجرا، تنها مي‌توانست نشانگرِ تكخالِ مجريانِ برگزاريِ جشنواره‌ي سوم باشد.تا با درو كردن تمامي عناوينِ اول،بر تمامي اين گمان‌ها خط بطلان بكشد كه بايد به كيفيت اهميت داد نه به كميت! با هشت نمايش،هيچ جايزه‌ي مقامِ اولي را نصيب نشديم ولي با يك اجرا توانستيم هشت جايزه‌ي اولي را به خود اختصاص دهيم!

 «لاس و خة‌زاص[لاس‌و خزال]» تنها نمايش شركت كننده از "سقز"، ضعيف‌تر از آن بود كه لياقت حضور در جشنواره را داشته باشد چه رسد به اينكه به عنوان كار برتر نيز شناخته شود!! دلايلش را مي‌توانيم در مراسم اختتاميه و اعتراض جمعيِ شركت‌كنندگان جستجو كنيم!

11ـ«مارزاده خاتون[دُخترِ مار]» آخرين اجراي جشنواره‌ي سوم، ره‌آوردگروهِ" بوكان"بود.با شروع نمايش،همه چيز حكايت از كاري ديگر گونه داشت. توزيع بروشور نمايش در تاريكي مطلق سالن و استفاده از نور چراغ قوه، ‌تلاش در خلق فضايي بود تا بازيگران را"مار"هايي بپنداريم كه تا پايانِ نمايش ترديدي در "مار" بودنِ آنها بوجود نيايد.حركاتِ آكروباتيكِ بازيگران،كه تلاش داشتند"مار"جلوه كنند،به كليپي مي‌مانست كه مخاطب ناچار شود با زنجير كردن اين تكه‌ها معنايي از آن بيرون بكشد.هر چه نمايش پيشتر مي‌رفت بر تكرار حركات مشابه افزوده مي‌شد بي‌آنكه معنايي درآن باشد.به‌همين دليل،كارگردانِ نمايش ناچار به توضيحِ حركاتِ ارائه شده به مخاطب،از طريق ديالوگ،شد.و باز تكرارِ همان زندگي و حركات.

مي‌گويند:ايراني‌ها،ملتِ گوش هستند نه چشم.از شنيدن قطعه‌اي شعر بيشتر لذت مي‌برند تا تماشاي تابلويي نقاشي.از اين منظر شايد بتوانيم اين نمايش را تلاشي براي تربيت چشمان تنبل خود به حساب آورد.اما تئاتر،تنها،ديدن نيست.و آنگاه كه از تئاتر كُردي سخن مي‌گوييم،حضورِ ادبياتِ نمايشي بيشتر خود را مي‌نماياند.اگر تئاتر را"ديالوگ‌و حركت"بدانيم،در اين صورت،حذف يكي به نفع ديگري،حُكم به نابودي هر دو خواهد بود. ولي اگر كارگردان اين نمايش را فارغ از اين دغدغه‌ها بينگاريم و هدف او را خلق اجرايي فراملي در نظر بگيريم آنگاه بايد به چگونگي اجرا و ميزان موفقيت او در چنين عرصه‌اي بپردازيم و از خود سوأل كنيم كه آيا اين اجرا مي‌تواند چنين ادعايي داشته باشد؟

براي حضور در عرصه‌ي هنرِ جهاني لازم است كه زباني جهاني داشته باشيم، ولي كافي نيست. اين زبان ابتدا بايد بومي و ملي شده باشد. مخاطبِ خاص آن را پذيرفته و موجدِ جرياني باشد كه با عرضه‌ي آن در هر گوشه‌اي از اين دنيا نشان مخصوص به خود را داشته باشد.(براي نمونه مي‌توان به كاتاكالي در هند، كابوكي و نو در ژاپن اشاره كرد.)

ولي اين نمايش غير از معدود حركاتي مارگونه و آكروباتيك، كه در بسياري از كليپ‌هاي غربي نمونه‌ي اصلي‌اش را بارها ديده‌ايم و هر روزه مي‌بينيم، چيزي به نام تئاتر و يا تئاترِ كُردي براي عرضه نداشت.با اين وصف نمي‌توان از بازيِ بدنيِ خوب و قابل تحسين هر دو بازيگر اين نمايش و جسارتِ كارگردانِ جوانِ آن،در تنظيم چنين حركاتي چشم‌پوشي كرد.

جشنواره‌ با قرائت بيانيه‌ي هيئت داوران و اعلام جوايز كه منجر به اعتراض شد به پايان رسيد.  ولي اين گمان را به وجود آورد كه روح بيانيه، نشان از سمت گيري و جهت دهي جريان حاكم بر جشنواره است كه هدفش به زير سوأل بردن جشنواره و اعلامِ مرگِ زودرَسِ آن بود.در حاليكه داوران،از سياستِ حاكم بر جشنواره،در برتريِ ‌متون و اجراهاي فولكلور و سنّتي دادِ سخن مي‌دادند،نماينده‌ي هيئت بازبين در گزارشِ خود،كارهاي انتخابي را نتيجه‌ي راهنمايي‌و سياستِ مجريانِ جشنواره ‌ميدانست(بولتنِ روزانه،شماره2ـ راپؤرتي چاودثري«گزارشِ بازبيني» ـ ص11 ـ پاراگرافِ ماقبلِ ‌آخر)

حال كدام را باور كنيم؟اگر حرفِ داوران را ملاك قرار دهيم،آنگاه ندادنِ،حتي يك جايزه به كاري فولكلور و سنتي"بايه‌قوش"از"ايلام"را چگونه بايد توجيه كرد.آيا به نظر نمي‌رسد كه مجريانِ برگزاريِ دوره‌ي سوم،خوابِ مرگِ دوره‌ي چهارم را ديده بودند.و با اين گونه تقسيم جوايز قصد داشتند تا سندي پر افتخار براي حضورِ" تئاترِ سقز"در آخرين دوره‌ي جشنواره‌ي تئاترِ كُردي فراهم ببينند!!؟؟آينده در مورد همه‌ي ما داوري بي‌رحمانه‌اي خواهد داشت!

صلاح محمدي

مهرماه 1380

نوشته شده توسط ادريس عبدي | موضوع: | لینک ثابت |
آموزش
دوشنبه 1386/02/17 ساعت
 

وضعيت نشسته :

A31

 

توجه تماشاگران نبايد به وسيله جست و جوي بازيگران براي پيدا كردن جايي براي نشستن ، منحرف شود.در اغلب موارد ، بازيگر بايد قبل از نشستن، به صندلي يا هر چيز ديگري كه قرار است روي آن بنيشيند،نزديك شود و با پشت پا آنرا حس كند.اگر بازيگران سعي كنند كه قدمي به سوي صندلي بردارند، زمانبندي نشست به خوبي انجام نمي شود.البته اگر جستجو براي پيدا كردن صندلي ، جزيي از بيان طبيعي شخصيت باشد، آنوقت فقط بايد مطمئن شد كه به اين نكته به عنوان كنش شخصيت توجه شود. در نمايش هايي كه آداب اجتماعي به قدر امروز غير رسمي نبوده است، بازيگران بايد نحوه (( صحيح)) نشستن را بدانند.زماني كه خانمي مي نشيند ، يكي از پاها بايد كمي از پاي ديگر جلوتر باشد، يكي از پاها كمي  زير صندلي يا هر دو در جلو.در مورد نشستن مردها، هر دو پا بايد جلوي صندلي و در يك سطح باشند.خانم ها نبايد هنگام نشستن پا روي پا بيندازند مگر آنكه جزيي از شخصيت پردازي آنها باشد، و آقايان نبايد قبل از نشستن شلوارشان كمي بالابكشند يا آشكار اينكار را بكنند.

وضعيت ايستاده :

A30

 

بازيگران روي صحنه بايد بي حركت بمانند، مگر زماني كه حركت و كنش مشخصي دارند.بسياري از بازيگران كم تجربه،روي صحنه مرتب اين پا و آن پا مي كنند و حركات تند و تيز انجام مي دهند .وقار بازيگر روي صحنه بسيار اهميت دارد.بازيگران مبتدي بايد مراقب اين موضوع باشند و خودشان را تمرين بدهند كه حتي هنگامي كه احساسات خشني را به نمايش مي گذارند،حركت نابه جا نداشته باشند.علاوه بر اين،بازيگران بايد وزن خود را روي پنجه پاي خود بگذارند تا وقتي كه صحبت مي كنند يا به فرد ديگري گوش مي دهند، به نظر هوشيار و آماده بيايند.وقتي كه وزن بدن روي پاشنه هاي پا گذاشته شود، بدن خميده شده و به نظر مي رسد كه شخصيت هوشيار و فعال نيست
 

وضعيت بازيگران نسبت به هم :

A29

 

1. زماني كه صحنه اي مشترك است، هر شخص بايد سه چهارم صورت و بدنش را به سمت تماشاگران بچرخاند يا اين كه وضعيت بدني يك چارم بگيرد.

2. در صحنه اي كه به صورت نيم رخ بازي مي شود، بازيگران مستقيما به هم نگاه مي كنند و تماشاگر بدن و صورت هر كدام را به صورت نيم رخ مي بيند.

3. زماني كه بازيگر، صحنه اي را به بازيگري ديگري مي دهد يا واگذار مي كند، بايد به وضعيت سه چهارم بچرخد و به بازيگر ديگري كه نسبت به او در بالاي صحنه قرار دارد، رو كند.بيشترين صحنه مورد استفاده، صحنه مشترك است.وقتي كه صحنه بين دو شخصيت است.بازيگر بايد بالافاصله اين وضعيت را به خود بگيرد، مگر اين كه ماهيت صحنه به گونه اي باشد كه وضعيت نيم رخ يا وضعيت ديگري را ايجاب كند.بايد دقت فراوان داشت كه هر دو بازيگر مستقيما در مقابل هم قرار داشته باشند و هيچ كدام بالاي صحنه ديگري نباشد.

زماني كه صحبت و واكنش هر دو شخص بسيار مهم باشد ، طور ديگري مي توان به صحنه مشترك پرداخت.وضعيت هر دو بازيگر را مي توان كمي نسبت به تماشاگران باز كرد، بدين صورت كه هر دو در يك جهت يك چهارم بچرخند و يك بازيگر كمي در بالاي صحنه بازيگر ديگر قرار بگيرد.(B) . اين نسبت براي اقاي مضاميني مثل راز داري، خودشناسي، اعتراف، اتهام و تهمت و موارد مشابه حسي مناسب است.

وضعيت مستقيم نيم رخ، شبيه صحنه مشترك است با اين تفاوت كه شدت بيشتري دارد و در صحنه هايي پر هيجان و پر تنش استفاده مي شود (C). اين وضعيت معمولا اوج صحنه اي است كه با وضعيت مشترك شروع شده است.صحنه هي اتهام و سوال و جواب از اين وضعيت مستقيم نيم رخ استفاده مي كنند.

وضعيت واگذاري(A) معمولا در مواقعي استفاده مي شود كه بيشتر صحنه ، به شخصي كه گفتارش طولاني است و (( واگذار كننده)) فقط گاهي سوال مي پرسد يا اظهار نظري مي كند مربوط مي شود.

بازيگر مبيتدي هنگام ملحق شدن به يك گروه بايد به دقت مراقب رفتار عمومي بازيگر  ديگر روي صحنه نسبت به بازيگر اصلي شريك شود، مي تواند در يك موقعيت بماند و سرش را به صورت نيم رخ بچرخاند(B). همين كا را مي توان در زماني كه به هر دليل لازم است بازيگرAدر بالاي صحنه بازيگرBقرار داشته باشد، انجام داد.جملات Bبراي مدت كوتاهي، در نمايش مهم مي شوند و بايد آنها را به سمت A در بالاي صحنه بگويد.اين كار معمولا زماني انجام مي شود كه فاصله زيادي بين آن دو وجود داشته باشد.اگر بازيگرA در بالاي صحنه سمت راست باشد و بازيگري Bدر پايين صحنه در سمت چپ باشد، سر ذ مي تواند به راحتي به صورت نيم رخ قرار گيرد و فقط جهت چشم ها به سمت بالاي صحنه وAباشد.

زماني كه چهار يا پنچ نفر روي صحنه باشند ، صحنه ممكن است با استفاده از وضعيت بدن ، اول در اختيار يكي و بعد در اختيار ديگري قرار بگيرد.بازيگري كه صحنه به او واگذار شده است با چرخاندن بدن تا جايي كه صورت كاملتري رو به تماشاگران قرار بگيرد، صحنه را در اختيار مي گيرد و ديگران كه صحنه را واگذار كرده اند به سوي او و دور از تماشاگران قرار مي گيرند.با تغيير تمركز صحنه از فردي به فرد ديگر منتقل مي شود.

دستور تمركز بازيگر را هدايت مي كند كه بدن و صورت خود را به سمت بازيگر يا شي ديگري، معمولا در بالاي صحنه بگرداند.

 

وضعيت بدن بازيگران نسبت به تماشاگر :

A28

 

1-      وضعيت تمام رخ يا رو به رو  يا تمام بدن؛ وضعيتي است كه بدن و سر مستقيما رو به تماشاگران است.

2-      وضعيت يك چهارم ، وضعيتي است كه بدن و سر تقريبا 45 درجه نسبت به تماشاگران چرخيده است.

3-      وضعيت نيم رخ چرخش 90 درجه است طوري كه يك طرف بدن به سمت تماشاگران است.

4-      وضعيت سه چهارم ، و ضعيتي بين وضعيت نيم رخ و وضعيت پشت سر است.

5-      وضعيت پشت، مستقيما پشت بازيگر به تماشاگر است.

 

 

وضعيت بدن :

 

 A27

 

لزومي ندارد كه بازيگر مستقيما رو به تماشاگران بازي كند، با وجود اينكه چهره تاثير زيادي براي انتقال بيان احساسي و ذهني نمايش به تماشاگران ايفا مي كند، اما بدن هم در صورتي كه درست از آن استفاده شود به اندازه صورت مي تواند بيان كننده باشد .هم چنين صدا هم اين ويژگي را دارد.حتي زماني كه پشت بازيگر به تماشاگران است ، سخني كه با صدا و بياني رسا واضح ادا مي شود.مي تواند حس و معني آن لحظه را به تماشاگر منتقل كند.سبك ممكن است ايجاب كند كه بازيگر با تمام بدن رو به تماشاگر بازي كند، يا كمي بچرخد، يا آنقدر بچرخد كه پشتش به تماشاگران باشد.

 

منطقه هاي صحنه :

A26

 

براي اينكه تشخيص بخش هاي مختلف صحنه راحتر باشد ، صحنه به شش منطقه تقسيم شده است : پايين چپ(DL) و بالا چپ(UL)پايين وسط(DC) و بالا وسط(UC) پايين راست(DR) بالا راست(UR).علاوه بر اين موقعيت صحنه ممكن است بدين صورت تعيين شود : راست(R) راست وسط(RC) وسط (C) چپ وسط(LC) و چپ (L). اين ها مكانهاي بين منطقه اي هستند تمامي اين تقسيم بندي از ديد بازيگر است.

تمرين :

بازيگر روي صحنه است، ميزي هم درRC و يك صندلي هم در LC قرار دارد بازيگر را اينگونه راهنمايي كنيد :ازDL شروع كن، از بالاي صندلي برو به سمت UC ، برو به سمت DC، R از پايين ميز به C،DR،RCاز بالاي ميز،UL از بالاي صندلي و به DL ، از پايين ميز بهR، DC ،بالاي صحنه ميز، DR،UL،UC ، پايين صحنه صندلي ،از بالاي ميز بهR و DC.

 

 

 

موقعیت صحنه :

A25

  

موقعيت صحنه :

چپ و راست صحنه :

تمامي جهات راست و چپ و راست صحنه و چپ صحنه از ديد بازيگري كه رو به روي تماشاگران ايستاده است، گفته مي شود.يعني كارگرداني كه از داخل سالن صحبت مي كند بايد راست و چپ استاندارد را رعايت كند.دستور كامل به اين صورت خواهد بود (( برو به سمت راست صحنه )) اما معمولا اين گونه ادا مي شود(( برو به راست)). برو به راست يعني راست صحنه كه لزوما راست بازيگر محسوب نمي شود چرا كه ممكن است پشت بازيگر به قسمت تماشاگران باشد.در وضعيت هايي كه پشت بازيگر به سمت جايگاه تماشاگران است ، راست صحنه همان چپ بازيگر است، و هر دستوري كه به بازيگر داده شود، ((نگاه كن يا برو به راست)) بايد به عنوان راست صحنه در نظر گرفته شود.

پايين صحنه :

اين واژه براي بخشي از صحنه است كه نزديك به خط پرده يا نزديك جلوي صحنه و تماشاگران است.

بالاي صحنه :

بالاي صحنه، نزديك به پشت صحنه و دور از جلوي صحنه است.

بالا :

از اين واژه زماني كه بازيگر در پشت يا بالاي صحنه (از ديد تماشاگران) نسبت به بازيگر ديگري ، مبلمان يا وسايل صحنه و غيره قرار دارد يا در آنجا حركت مي كند، استفاده مي شود.

پايين :

اين واژه زماني استفاده مي شود كه بازيگر نسبت به بازيگر يا كبلمان صحنه به طرف پايين صحنه حركت كند.

 

 

فنون پایه بازیگری :

A24

فصل (4)

فنون پايه اي بازيگري

تكيه بر هيجانات و الهامات لحظه اي بدون دارا بودن توانايي هاي فني باعث مي شود هدف يك بازيگر به شكست بينجامد.اين ملاحظات فني شامل اين موارد مي شود:

1)      ارتباط بازيگر با قسمت هاي مختلف صحنه

2)      ارتباط تماشاگران

3)      ارتباط با ديگر بازيگران

4)      استفاده مناسب از ابزار بازيگري براي ارتباط با وسايل صحنه و انجام مشغوليات صحنه.

 

 

قراردادهاي تئاتري و سنت عصر و زمان :

A23

 

قرار دادهاي تئاتري به قراردادهاي يك دوره خاص گفته مي شود كه مستقيما در ساختار نمايش،تكنيك بازيگري و فن صحنه آرايي عمل مي كنند.دوم سنت عصر است كه به رفتار،فرهنگ،سليقه ها و ديگر ويژگي هاي يك عصر مربوط مي شود.بدون شك تشخيص عناصري كه سبك را از قراردادهاي تئاتري جدا مي كنند مهم است بايد بتوانيم اين دو را از سنت عصر و زمان مجزا كنيم.آن وقت مي توانيم هر چيز را نسبت به نيازهاي نمايشنامه در جاي درست خودش قرار دهيم. 

 

 

 

تشریح و هدف نویسنده :

A22

تشريح :

سبك، مجزا كننده تئاتر توهم زندگي و واقعيت از تئاتر نمايشي است، چه از ما خواسته شود كه دنيايي را باور كنيم كه در آن شخصيتي با شخصيت ديگري مقابله مي كند يا دنياييرا كه در آن شخصيت مستقيما با تماشاگر  ارتباط برقرار مي كند يا دنيايي تئاتري كه در آن تماشاگر با تماشاگر مشاركت مي كند.مشخص شدن سبك ، تعيين كننده حد و نوع و اندازه تركيب بندي و سادگي يا پيچيدگي شكل مورد استفاده در گروه بندي خواهد بود.سبك موقعيت قرار گرفتن بدن بازيگر نسبت به تماشاگر و نحوه استفاده از صحنه و سطوح را تعيين مي كند.نهايتا سبك چراغ هدايتي است براي روش بازيگري ، طراحي و استفاده از آرايه(دكور) ، وسايل صحنه (آكسسوار)، نورپردازي، لباس و عناصر و اصول كارگرداني نمايش.

هدف نويسنده :

نمايش هاي راه گشا ، كمدي هاي رفتاري است كه در آنها نويسنده، مسخره و هجو نمي كند، بلكه با افشاگري حقيقي ، جامعه را آشكار مي كند.مهم ترين چيز براي يك كارگردان اين است كه هدف را تشخيص دهد ، براي اين كه بتواند كانون تاكيد را پيدا كند و بداند كه چه راهكارهاي هدايتي براي تقويت آن استفاده كند.

 

 

نگرش اساسی و سبک نمایش :

 

A21

 

نگرش اساسي :

مهم ترين چيز اين است كه نگرش اساسي ، به غير از پايه ريزي اثر، لحن نمايشنامه را تعيين مي كند و حال و هوا و ريتم بنيادين آن را خلق مي كند.هشياري نسبت به نگرش اساسي بايد هميشه در ذهن بماند.اعمال يه پيخودوف در انداختن گل، سكندري خوردن از پشت صندلي ها ، بازي كردن با سلاحش ، خرد كردن جعبه كلاه؛ يا در حال خفگي، كنش هاي نمايشي هستند كه براي ضربه به وجاهت شخصيت ايجاد مي شوند و هم زمان هم خنده دار و هم دلسوزانه و هم رقت انگيز هستند.نمايش يا ژانر ، راهنمايي براي كنترل احساسات در نمايش و از طريق آن به وحدت لحن در تمامي جنبه هاي توليد، دست پيدا مي كنيم.

سبك نمايش :

جايي كه گونه يا ژانر نمايشي مشخص كننده نگرش اساسي نويسنده در مورد رويدادهاي زندگي است ( كمدي،تراژدي و غيره ) سبك توصيف كننده روش نويسنده در بيان نگرش اساسي نسبت به رويداد است.

 

 

اوج و گره گشایی و گونه نمایش :

 

اوج :

براي اوج، يعني لحظه اي كه از تصميم گيري يا عدم تصميم گيري شخصيت هاي اصلي پيش مي آيد، به كنش هاي پيشين كه بيشترين تاثر را در ساختار براي رسيدن به آرامش آينده و همچنين براي كنترل پويايي نمايش،از شروع تا صحنه هاي آخر دارند،بايد توجه كنيم.

گره گشايي :

براي گره گشايي ، به تضاد دروني در حال تنش و به پيشرفتاين تضاد ها از يك كنش به كنش ديگر بايد توجه كنيم و بايد بدانيم كه در خلال صحنه هايي كه كاهش پيدا مي كنند، چه موقع و چگونه ،ضرباهنگ صحنه ها و حركت ريتميك را حفظ كنيم.

گونه نمايش :

كنترل نمايشنامه نويس بر عناصر، ساختار حال و هواي يك نمايشنامه از طريق نگرش اصلي بر رويدادهاي زندگي شكل مي گيرد. گونه يا ژانر نمايشي اين نگرش را تعريف مي كند و اشاره اي است براي كنترل احساساتي كه از طريق آن وحدت لحن را در نمايش حفظ مي كنيم.

 

 

 

 

کشمکش و بحران :

A19

كشمكش :

براي كشمكش ، اهداف شخصيت ها ، آرزوها و خواسته هايشان را با موانع و مشكلاتي كه با آن رو به رو مي شوند بايد تعريف كنيم.به تماس ها و برخوردهاي شخصيت اصلي و فرعي، به اهداف موقعيت هاي اصلي و به آشكارشدن وقايع كه به كشف هاي جديدي در مورد شخصيت ها و رويدادها منجر مي شود كه به واسطه آن روابط معلق و اهداف عوض مي شوند و واكنش هاي جديد روي مي دهند، بايد توجه كنيم.به جمله بندي هاي هر صحنه و مكث ها ، كه در كنترل پويايي صحنه ها و پرده هاي نمايش سهيم هستند بايد توجه كنيم.

بحران :

براي كشف بحرانهاي اصلي ، به زماني در نمايش بايد توجه كنيم كه وقايع در آن زمان معين، به حدي مي رسند كه لازم است شخصيت هاي اصلي تصميم گيري كنند. در باغ آلبالو بحران در واقع ساده است : عدم تصميم گيري شخصيت هاي اصلي ، و بدين ترتيب بحران اصلي با معناي درون مايه نمايش درهم آميخته مي شود.

 

 

 

 

ساختار نمايشنامه :

A18

 

آوردگاه،تمهيد،شرح،پيش در آمد :

معمولا شرح ما را در جريان اتفاقات گذشته كه براي درك شخصيت و داستان مهم است،قرار مي دهد و زمينه را براي بنا نهادن موقعيت اصلي ايجاد مي كند و لحن و نگرش خاصي نسبت به وقايع نمايش و ارتباط آنها با تماشاگران مشخص مي كند.

بسط و گسترش :

براي گسترش ، به لحظه شروع يا آوردگاه و پايه عوامل آشفتگي كه وارد كنش و رفتار مي شوند و در روابط اشخاص تغيير ايجاد مي كنند بايد توجه كنيم.به گره افكني هايي كه گسترش پيدا مي كنند و به تاثيرات شخصيت هايي كه معرفي مي شوند نيز بايد دقت كنيم.توجه كنيم كه تنش ها چگونه و تا چه اندازه شروع مي شوند.

 

 

 

 

موضوعاتي كه باعث تحول در نمايشنامه مي شود بر اين اساس هست كه :

 

A17

براي شخصيت:

وقتي كه جذابيت اصلي فاش شدن شخصيت است، يا وقتي كه تغيير و تحول در شخصيت ايجاد      مي شود، يا وقتي كه كشمكش فيزيكي و رواني شخصيت مطرح مي باشد، يا وقتي كه شخصيت داستان را تحت الشعلع خود قرار ميدهد و موقعيت ايجاد مي كند.

براي پيرنگ :

وقتي كه گفتگو عمدتا براي داستان گويي به كار ميرود،يا وقتي كه پيرنگ شخصيت را به كنش وا ميدارد،يا وقتي كه جذابيت اصلي ، در نتيجه داستان باشد،يا وقتي كه تعليق عمدتا از طريق كشمكش و بحران ايجاد شود و يا وقتي كه حال و هوا وفضا تقويت كننده كنش باشند.

براي زبان :

وقتي كه زبان، موقعيت را متوجه بذله گويي، تصوير خيال، شعر و ايده مي كند، يا وقتي كه زبان براي فهم يك دوره يا فرهنگ يك جامعه مثل يك رسانه عمل مي كند.

براي ايده(انديشه) :

وقتي كه ايده، هسته اصلي نمايش است كه معمولا در عنوان نيز ذكر مي شود، و يا وقتي كه عناصر ديگر كنترل مي شوند تا درون مايه و موضوع را مستقيما يا نمادين منتقل كنند.

 

 

 

 

عناصر يك نمايشنامه :

A16

 

تحليل ارسطو از نمايشنامه بر اساس شش عنصر بود: شخصيت،داستان،زبان(گفتار)،ايده(انديشه)،ريتم و منظر نمايش.

نمايش در مورد كسي...    (شخصيت)

در يك موقعيت است...       (داستان يا كنش)

كه روايت مي كند...          (زبان(گفتار) يا پانتوميم)

چيزي را...                      (ايده(انديشه) يا افكار شخصي)

به شيوه اي...                 (ريتم يا پويايي)

درجايي...                      (منظر نمايش حتي يك فضاي خالي)

از اين شش عنصرريتم از ديدگاه كنش و واكنش،كليد آن چه را كه به آن دراماتيك گفته مي شود داراست.ريتم كشمكش است و تلويحا پويايي اثر (تضاد،تنشتعليق يا تحريكات احساسي و منطقي) را نشان ميدهد.از طريق درك كردن عناصر يك نمايش و مشخص كردن و هدايت كردن جذابيت هاي اصلي آن، كارگردان مي تواند هر نمايشنامه اي را با توجه به آنچه مي تواند عرضه كند ،تحليل نمايد.

 

 

 

كارگردان و تحليل نمايش

A15

فصل (۳)

كارگردان و تحليل نمايش

 

مطالعه نمايشنامه هاي شاخص به جا مانده از نمايشنامه نويسان بزرگ جهان،به كارگردان در مورد شخصيت پردازي،اعتقاد آنان و نحوه ارائه داستان و ساختار،براي تفسير و الهام غني تر بصيرت مي بخشد.هر چه براي تحليل و بررسي يك نمايش وقت بيشتري صرف كنيم بهتر مي توانيم از مجموعه آن براي كارگرداني كمك بگيريم.

 

 

 

 

وظيفه خلاقانه كارگردان :

A14

 

كارگردان، معمولا به كل فرايند تفسير،ايده،مقدمات،تمرين و ديگر جنبه هاي توليد گفته مي شود. صحنه گرداني، به كاربرد مشخص اصول و فنون كارگرداني نمايش گفته مي شود كه شامل هدايت بازيگر بر روي صحنه براي برقرار كردن ارتباط بصري با توجه به تفسير هاي كارگردان از نمايش مي شود.عملكرد خلاقانه متكي به شناخت و داشتن تكنيك است.

 

 

 

عملكرد كارگردان :

 

A12

فصل (2)

عملكرد كارگردان

 

تمام تفكرات ،تلاش هاي خلاقانه و اصول فني كه در پشت صحنه براي توليد نمايش به كار مي روند نبايد دخالتي داشته باشند و مشخص باشند، آنها ميدان را براي تماشاگر مهيا مي كنند كه كاملا اجرا را تحت نظر دشته باشد.

 

A13

دانش و شناخت كارگردان :

بسيار ضروري است كه كارگردان ساختار دراماتيك و نمايشنامه نويسي و همچنين فرهنگ ،اخلاق،رسم و رسوم و قراردادهاي تئاتري و روح زمان را بشناسد.كارگردان بايد بتواند با طراحان ارتباط برقرار كند، يعني بايد شناخت و درك كافي از صحنه،لباس،آرايه و نورپردازي و همچنين تمامي مسائلي كه در پشت صحنه روي ميدهد داشته باشد.براي كار با بازيگران،كارگردان بايد دقيق و حساس باشد.كارگردان بايد نسبت به فرايند كامل بازيگري تعليم ديده و با تجربه باشد.در مواردي كه تجربيات و آموزش هاي بازيگر محدود است ممكن است براي كارگردان لازم باشد كه به بازيگر كمك كند و تعليمات مربوط به بازيگر را در زمينه صدا،بيان،حركت و انگيزه داشتن و همچنين تفسير متن و شخصيت پردازي به عهده بگيرد.

 

 

 

آگاهي از اصول ، پايه كارگرداني است :

 

A11

 

كارگرداني نمايش هم اين چنين است : شرايط متفاوت و غير معمول باعث مي شود كه بيان فني مشكلتر شود.بسياري از اظهارات نوشته شده، اگر تحت اللفظي معني شوند، ممكن است به نظر حقيقي يا واقعي نيانيند.حقيقت آنان منوط به داشتن شرايط ويژه است.اما در نويسندگي غير ممكن است كه بتوان مرتب توقف كرد و تمام استثنائات و محدوديت هايي را كه مربوط به تشخيص يك مورد خاص است،توضيح داد.بنابراين وظيفه كارگردان به عنوان هنرمندي مفسر ، اين است كه راه هاي بازتاب ويژگي هاي نمايش را بررسي كند.اين نحوه كارگرداني به هيچ وجه فعاليت خلاقانه كارگردان را به عنوان يك هنرمند، با توجه به استعداد و ايده هايش در بازتاب مفاهيم نمايش تكذيب نمي كند، قبل از اينكه فنون و روش هاي انتقال اين عناصر غير محسوس فراگرفته شوند،فنون مقدماتي كارگرداني نمايش بايد مطالعه و دانسته شوند.

 

 

 

تنوع در كارگرداني :

 

A10

 

بسياري از كارگردان ها به عنوان هنرمند تفسير كننده،سال تا سال، هر نمايشي را به يك شيوه و با تكنيكي مشابه اجرا مي كنند، شخصيت خويش را بر هر كاري سوار مي كنند مهر شخصي خويش را بر هر بخش باقي مي گذارند. براي بعضي ار كارگردانها فرقي نمي كند كه يك نمايش چه ويژگي هاي به خصوص و منحصر به فردي در ضمير خود دارد، آنها تمام نمايش ها را به يك شكل و سبك اجرا مي كنند و بدين صورت به جز آنچه متعلق به كارگردان است، كيفيت و ويژگي اندكي به تماشاگر منتقل مي شود.

 

 

 

 

 

 

آشنايي و انس :

A8

 

يكي از دلايلي كه تئاترهاي حرفه اي در سفرهاي بين شهري در آمريكا در گذشته اي نه چندان دور   شكست خورده اند،اين واقعيت است كه مردم نيويورك به واسطه آشنايي نزديك و مداوم با تئاتر، تماشاگراني حرفه اي شده اند و بنابراين پيشرفتهايي را كه در نويسندگي و اجرا بوجود مي آيد درك و تحسين مي كنند .اما شهرهايي كه فرصت انس با تئاتر را نداشته اند، آماده نبوده اند كه مفاهيم عميق تر در نويسندگي و شكل هاي جديد بيان را بپذيرند.اين موضوع كاملا روشن است كه تا زماني كه آفريننده هنري ، شكل معمول را به  خوبي فرانگرفته باشد،او قادر به بيان غير معمول مفاهيم نخواهد بود.بنابراين منتقد و همچنين كساني كه يك اثر هنري را قضاوت مي كنند بايد با نمايشنامه ها و اجراها و روشهاي بي شمار اجرايي آنها در گذشته،آشنايي داشته باشند، چرا كه منتقد علاوه بر دارا بودنذائقه اي پرشور، بايد بتواند ارزش و اصالت موضوع و همچنين شكل بيان موضوع را با فراست ، تحليل و داوري كند.

 

 

 

حساسيت :

A7

 

اولين شرط براي درك يك اثر هنري توسط تماشاگر ،تمايل دروني او به آن هنر مي باشد.بين هنر وكسي كه آنرا مي سنجد، مي بايست قرابتي وجود داشته باشد.اگر كسي نسبت به نواي آهنگ و موسيقي حساس نباشد نمي تواند موسيقي را درك كند. اگر فردي كوررنگي داشته باشد نمي تواند نقاشي را دوست داشته باشد و اگر كسي تئاتر را دوست نداشته باشد نمي تواند از نمايش لذت ببرد و به آن علاقهمند باشد.به هر حال درجات مختلفي از حساسيت وجود دارد و بي علاقگي به هنر فقط در موارد افراطي اتفاق نمي اقتد. اما بي شك بايد اين واقعيت را بپذيريم كه براي اينكه متخصصي آگاه و رشد يافته در زمينه هنر باشيم، بايد درجه اي از حساسيت و هارموني در سرشت و ماهيتمان نسبت به هنر وجود داشته باشد.

 

 

 

 

هنر و ادراك و تعليم

A6

هنر و ادراك آن :

اگر چه هر آفرينش واقعي بايد واكنشي حسي و عقلي در تماشاگر برانگيزد، اما اين موضوع به اين معني نيست كه هر آفرينشي كه بتواند اين كار را انجام دهد اثر هنري است و به اين معني نيز نيست كه هر آفرينش بزرگي بايد بتواند تاثير را در همه بگذارد.

 

تعليم :

درام بيش از هر هنر ديگري از تفكر غلط تماشاگر لطمه ديده است.نادانترين افراد از اين كه در مورد يك نمايش يا اجرا قضاوت نهايي داشته باشند، هيچ ابايي ندارند.جوان و پير ، با قاطعيت هر چه تمامتر يك نمايش را محكوم و يا ستايش مي كنند.وظيفه اول درام برانگيختن احساسات است

 

 

 

 

خلاقيت و شكل :

 

A5

 

با تجربه ترين افراد در هر هنري در قالب فرم آفريننده هستند، يعني مستقيما در ذهن اين افراد روند تخيل مفاهيم به صورت فرم ظاهر مي شود.اما هر كسي نمي تواند اين روند تخيل را به مرحله عمل برساند مگر زمانيكه فن را ماهرانه فرابگيرد و به كار ببندد تا بدين طريق در هنگام روند خلاقيت،فكر كردن آگاهانه در مورد آنرا بتواند حذف كند و در واقع روند ذهني مفاهيم و شكل را بتواند يكي كند.تجربه در ارتباط با مبتديان در سالهاي متمادي اين نتيجه را مشخص كرده است كه بهترين روند براي آميختن اين دو عنصر در جهت رسيدن به تركيبي كامل، يادگيري و استفاده از هر كدام به طور جداگانه و به كارگيري هريك از آنها در ديگري طي مراحل جداگانه است . بايد بدانيم كه زمان، خودش تركيب اين دو بخش به صورت يك روند ذهني را انجام خواهد داد.

 

هنر وتعليم

A4

 

در نظر مردم هنرمندان بزرگ به خاطر آثار بزرگشان شناخته مي شوند نه به خاطر تلاش هاي اوليه شان و تجربه و خطاهاي بعدي شان.در تئاتر پيشينيان شديدا به موفقيت يك استاد بزرگ كمك كرده اند، چه اگر شكسپير،راسين،كالدرون،مولير يا ايبسن را در نظر بگيريم ، آگاهي آنان از آثار گذشتگان و پيشرفت كارشان روندي را كه آن ها به خودشان آموزش دادند به وضوح نشان مي دهد.نبوغ ذاتي آنان چنان بود كه هم جرقه آسماني آفرينش و خلاقيت را دارا بودند و هم ذهن هوشياري داشتند كه به آنها خطاها و توفيق هايشان را در بخش هاي مختلف نمايشهايشان نشان ميداد.موثرترين روش براي يك نمايش نامه نويس جوان اين باشد كه پيشرفت خود را از طريق مطالعه و بررسي شكست ها و پيروزي هايش دنبال كند.اين خودشناسي و خودآگاهي در تمامي اساتيد قابل روئيت است و اين كاملترين دليل براي موجه بودن اين روش مي باشد.هر استاد بزرگي در تئاتر بايد اين دو ويژگي را دارا باشد : قوه خلاقه و آگاهي از روش بيان.نمايش هاي اشيل(كهن ترين نمونه درام) تركيبي برجسته از خلاقيت و فن هستند كه از تلاش تعمدي نويسنده حكايت دارند براي خلق شكل و فرم با استفاده از آن چه قبل از او با ارزش بوده و با شناختي كه خودش به آن اضافه كرده است.اين تغييرات جنان در آثار او شاخص هستند كه فقط شانس و تصادف اصلا نمي توانند دليل موجهي براي خلق آنها باشند.شكسپير هيچگونه نوشته و يا مدركي از مطالعه اگاهانه فنون دراماتيك، از آن چه به تماشاگر منتقل شد و آن چه نشد و از آن چه تماشاگر را تحت تاثير قرار دارد و آنچه بي تاثير بود و از اشتباهات و توفيقاتش، از خود به جانگذاشته است.                                                                                  

 

هدف تكنيك و فن :

 

A3

 

هدف تكنيك و فن در تمامي هنرها بسيار به هم نزديك است و آن شفاف تر،تاثيرگذارتر و نافذتر و كاري تر كردن موضوع و ايده به بيننده يا شنونده، با استفاده از عناصر هنري كه هماهنگ كننده و بيان كننده ويژگي هاي اصلي مي باشند، تعريف مي شود.آثار دورانگ،شپارت و استاپرد كاملا مجزا از ساختارهاي منسجم اونيل،ميلر و ويليامز قرار دارند. به هر حال در اين آثار، مثل آثار بكت،يونسكو و پينتر، پايه نظام اصلي آنها را فن تشكيل ميدهد و باعث مي شود آثار آنان بيان هنري داشته باشد.اگر خلاقيت هنرمندي در درجه پاييني قرار داشته باشد مي تواند با استفاده از تكنيك ، هم اثر و هم قوه خلاقيت، هر دو را با قدرت به نمايش بگذارد.استفاده نا به جا و زيادي از تكنيك باعث خواهد شد كه بيان مهم و تازه و بداهه از بين برود.اما بر اين تاكيد مي كنيم كه در نمايش هيچ كدام از اين ها، فن و خلاقيت، بدون ديگري ارزش چنداني نخواهد داشت.

 

حالت (حال و هوا) :

A2

 

شي ء كه بر اساس اصول هنري چيدمان دوباره مي شود،قادر است كه چيزي بيشتر از خود آن شي ء را القا كند;مي تواند ذات خود را ،كه عصاره صفاتش است،بيان كند.اين ويژگي را حالت مي گويند.مثلا يك شخص ممكن است تصويري از آتش مهار نشده كه هر كس مي تواند شعله ها،هيزم و زغال هايش را ببيند، نقاشي كند،اما هنرمند واقعي ، آتش را چنان نقاشي مي كند كه علاوه بر تشخيص اشياء ، شما بتوانيد گرما ،راحتي، امنيت و محبت خانوادگي را در آن احساس كنيد.قدرت هنر در اين بازتاب ذات يك موضوع نهفته است.اگر جزئيات در نقاشي يك صحنه جنگ ، نشان دهنده خشونت و قتل عام و حمله باشد،مطمئنا بيننده آن چه را كه جنگ ناميده مي شود،احساس خواهد كرد.اما اگر هنرمندي در پرداخت اين صحنه،چيدمان نيزه ها،تبرها،كلاه خودها و پيكر جنگجويان را طوري طراحي كند كه خطوط و موقعيت انان در جهت مخالف هم قرار بگيرند،ان وقت احساس عميقتري از جنگ به بيننده منتقل خواهد شد.

 

اصول كارگرداني نمايش

نكته هايي از اصول كارگرداني نمايش

الكساندر دين/پروفسور لارنس كاررا

دكتر محمد باقر قهرماني

فصل (1)

درام و نمايش به عنوان هنر

A1

هنر و نظام :

 هنر به معني توانايي در اجرا است.اين توانايي ممكن است با تجربه، تحصيل و يا مشاهده حاصل گردد. وجود نظام هاي هنري در مواقعي باعث بروز واكنش هاي متفاوتي شده است بعضي از شديد ترين و خشن ترين اين واكنش ها جنبش هايي مثل نيهيليسم و دادائيسم بودند.

فن :

هنرمند علاوه بر حس كردن يك ايده شخصي بايد اصولي را خوب بشناسد و بياموزد .باز آفريني محض و في البداهه عمل كردن بدون تمركز و جهت گيري بر روي صحنه هيچ وقت نمي تواند واكنش احساسي عميقي در تماشاگر بر انگيزد . چيدمان و تنظيم دوباره ايده يا طبيعت در دنياي درام توسط تكنيكي انجام مي گيرد كه به آن فرم (شكل و قالب) يا ساختار مي گويند. اصول كلي كه شامل تمامي شاخه هاي هنري مي شود عبارتند از :1. وحدت2. انسجام 3 . تاكيد 4. گزينش 5. تناسب6. چيدمان (تنظيم) دوباره 7. تقويت

وحدت :

رعايت نكردن وحدت در هر هنري باعث خستگي و مغشوش شدن ذهن مخاطب مي شود.

انسجام :

هر قسمتي از كل نه تنها بايد با قسمت بعدي مرتبط باشد بلكه بايد از قسمت قبلي هم ريشه گرفته باشد  و بتواند آنرا پيش ببرد. انسجام به ارتباط منطقي و محتمل بخش هاي يك اثر مربوط مي شود. بنابراين انسجام يا به خاطر كليت اتفاقها يا به خاطر روابط علت و معلولي آنها شكل مي گيرد.

تاكيد:

اصل اساسي در تمامي هنرها تاكيد هست. راحتترين راه تاكيد گزينش يا همان حذف كامل بعضي از عناصر طبيعي است. اين عمل باعث حفظ وحدت و انسجام اثر و باعث معطوف كردن ذهن مخاطب به عناصر مهم و مورد نظر هنرمند مي شود و همچنين از نظر زيبا شناسي هم بر كار هنرمند موثر است.

تناسب :

بدين ترتيب در هنر عناصر ديگري نيز گنجانده مي شوند اما اين عناصر تابع بخش هاي مهمي هستند و زمان و فضاي كمتري را اشغال مي كنند. ممكن است همزمان با بخش مهمي روي دهد اما چون در پس زمينه هستند كمتر به حساب مي آيند و تاثير كمتري مي گذارند.  

چيدمان دوباره : 

تاكيد بر اين بخش مهم، نه فقط از طريق نسبت و اندازه واقعي در زمان و مكان بيان مي شود، بلكه از طريق چيدمان دوباره نيز ايجاد مي شود تا تماشاگر به آساني وضعيت ان بخش مهم را بتواند تشخيص دهد.

تقويت :

براي بازسازي و تقويت اثر،استفاده از روشهاي فني تباين ،غافلگيري،حركت،رويداد،آهنگ يا توناليته در رنگ بسيار مفيد است.با استفاده از اين فنون، اثر بازآفريده شده،نافذتر،پوياتر و متعاليتر شود.

نوشته شده توسط ادريس عبدي | موضوع: | لینک ثابت |
شخصيت‌پردازی (Characterization)
دوشنبه 1386/02/17 ساعت
 

 

نوشته‌یِ علی‌رضا كلاه‌چيان
اين نوشته در بلاگِ علی‌رضا موجود است. لذا با احترام به او رسم‌الخط‌اش را تغيير نداده‌ايم.

شخصيت‌پردازی،مولود رئاليسم است و رئاليسم در دوره‌اي پديد آمد كه علومي همچون جامعه شناسي و روانشناسي مطرح گرديدند. اين همزماني مسلماً فراهم آمدن بستری را نشان مي‌دهد كه به واسطه ي آن، اين چهار عنوان – يعني شخصيت‌پردازي، رئاليسم، جامعه‌شناسي و روان‌شناسي- به يكديگر پيوند مي‌خورند.

 بالزاك، يكي از نمايندگان رئاليسم، معتقد بود " كار نويسنده از يك لحاظ شباهت زيادي به كار مورخ دارد و در حقيقت نويسنده،مورخ عادات و اخلاق مردم و اجتماع خويش است. "رئاليسم، آدمي را محصول اجتماع خود مي داند و مناسبات اجتماعي را در تعيين سرنوشت او موثر مي‌شمارد؛ اما اين بدان معنا نيست كه پيچيدگي رفتار و كردار انسان را انكار كند و به هرحال شخصيت در اماتيك خود "يك مفهوم پيچيده‌ي ذهني" است.

مسئله‌ي قابل توجّه‌اي كه در اين ميان پيش مي‌آيد و باعث پيچيدگي رابطه‌ي رئاليسم و شخصيت‌پردازي مي‌گردد، يك تعامل"پارادوكسيكال " -نقيضه‌نما – ست: از سويي ديده مي‌شود كه نويسندگان رئاليسم قهرمانان آثار خود را از ميان اجتماع و افراد معمولي انتخاب مي كنند و از طرفي در مورد " شخصيت" گفته مي‌شود كه بايد "يگانه" (unique) باشد.

نويسنده‌ي واقع‌گرا در انتخاب قهرمان اثر خود طوري عمل مي‌كند كه گمان مي‌رود به نوعي " تيپ‌سازي" (typization) نزديك مي‌شود؛ چرا كه او سعي در باز نمايي اشخاصي دارد كه به صورت طبيعي در كنار مردم زندگي مي‌كنند و عادات و رفتارهايشان به كرات ديده شده و حتّا قابل پيش‌بيني ست؛"نويسنده‌ي رئاليست به هيچ وجه لزومي نمي‌بيند كه فرد مشخص و غيرعادي يا عجيبي را كه با اشخاص معمولي فرق دارد،به عنوان اشخاص اثر خود انتخاب كند.او شخصيت خود را از ميان مردم و از هر محيطي كه بخواهد گزين مي‌كند و اين فرد ممكن است نمونه‌ي برجسته و موثر يك عدّه از مردم باشد؛ ولي فردي غيرعادي نيست."

 از سويي ديگر در مورد شخصيت دراماتيك به معناي اخص بايد به دنبال مشخصات ويژه ورفتارهايي گرديد كه به او هويتي ويژه و يگانه، مي‌بخشد. اين اعمال،رفتار و خصوصيات به تمامي به وسيله‌ي نويسنده براي او رقم خورده است، بنابراين با اين روش ، نويسنده دست به عملي پارادوكسيكال مي‌زند؛ البته نمي‌توان انكار كرد كه نمايش بخشي از آن هويت ويژه و فرديت را بازيگر به عهده مي‌گيرد.و"عمل" بازيگر به صورت  مجموعه‌اي از حوداث كوچك و مشخصات جسماني، در نهايت تأثير فوق‌العاده‌اي در شاكله‌ي شخصيت خواهد داشت؛اما كار نويسنده به عنوان خالق اصلي شخصيت جداي از اين مسئله نيست و اوست كه شخص بازي اش را بالقوه اين‌چنين مي‌آفريند.يكي از اساسي‌ترين رويكردهاي" شخصيت‌پردازي" در آثار واقع‌گرا، همين رويكرد ويژه‌اش به انسان است؛ يعني يافتن او در اجتماع و قرار دادنش به شيوه‌اي هنرمندانه و با شخيصيتي ويژه در نمايشنامه.

 " آرنولدهاوزر" در "تاريخ ‌اجتماعي هنر" مي‌گويد: " تراژدي كلاسيك، انسان را منفرد مي‌بيند و او را هويت فكري مستقل و خود مختاري توصيف مي‌كند، و برخورد او را با جهان مادي صرفاً امري بيروني مي داند كه در "خود" درون او هرگز تأثيري ندارد." همچنين در مورد قهرمان تراژدي گفته مي‌شود كه او شخصي ست " مسئله‌دار" (Problematic) ؛ يعني اتفاقي، مانعي ، نيرويي يا خواست ديگري، خواست و اراده‌ي او را مختل كرده يا مي كند، كه تبديل به يك مسئله يا مشكل مي‌گردد؛ امّا هرچه به دروان معاصر نزديك‌تر شده‌ايم اين "مسئله" دروني تر يا دروني- اجتماعي به نظر مي‌رسد.تا جايي كه گاه تمامي رفتار شخصيت برخاسته از خواست، اراده و تصميم خود اوست و شايد هيچ "مسئله‌ی" خارجي به اندازه‌ي انتخاب و اراده‌ي خود شخصيت اهميّت نداشته باشد و تقدير، خواست خدايان يا طاعون ديگر همچون صيحه‌اي آسماني بر سر شخصيت‌ها نمي‌باردوحوداث نمايشنامه يا تماماً برخاسته از خواست اشخاص بازي ست يا محصول مشترك آن‌ها و جامعه.

 هگل مي‌گويد: "در تراژدي نو… به روي برخورد اراده‌هاي فردي بيشتر تكيه مي‌شود [در حاليكه] قهرمان تراژدي كهن بر آرماني همگاني متكي است.قهرمان تراژدي نو بيشتر بر فرديت خود متكي ست و پرواي هدف ‌ها و جاه‌دوستي‌ها و آرزوهاي خويش را دارد."

البته با شكل‌گيري "ناتوراليزم" يا طبيعت‌گرايي شاهد آن هستيم كه در رابطه‌ي بين فرد و جامعه، نقش و تأثير دومي پررنگ تر مي‌‌شود و اولي را (يعني فرد را ) در پس زمينه قرار مي‌دهد؛  اما همين دگرگوني مقطعي نيز ابداً  قابل قياس با  مثلاً تقديرگرايي يونان باستان نيست.

باري نويسندگان، با عنايت خاص به "شخصيت‌ها" و جايگاه اجتماعي‌شان، و همچنين ساختمان رواني آن‌ها به دو مسئله‌ي مهم توجه داشتند: يكي محيط شخصيت يا شخصيت از بيرون، يعني موقعيت او در جامعه و نظر اجتماع درباره‌ي او، و ديگري درون شخصيت يا شخصيت از درون كه به وضعيت رواني، رفتارها و فعل و انفعالات پنهان او، مربوط بود. بنابراين به دو چيز توجّه خاص مي‌شد؛ مناسبات جامعه‌شناسي شخصيت، رفتار‌ها و كنش‌هاي روان شناختي او.

قرن بيستم همزمان شد با رويكرد درون گرايانه تر بسياري از نمايشنامه نويسان و بدين طريق شخصيت‌هاي بسياري خلق گرديد كه "مسئله"‌ي  آنها يك مسئله‌ي "شخصي" با پرداخت "رواني" يا يك  مسئله‌ي "شخصي – اجتماعي"با پرداخت رواني – اجتماعي شخصيت بود.آنچه شخصيت را در اين ميان، هويتي ويژه مي‌بخشيد و سبب مي‌گشت علي‌رغم شباهتش به افراد معمولي جامعه، موجودي يگانه يا يونيك (unique) باشد،تعامل نيروهاي دروني شخص با نيروهايي بود كه از بيرون بر شخص تأثير مي گذارند؛ يعني خواست و اراده‌ي شخصي از يك سو و آداب، مناسبات،توقعات و تأثيرات اجتماعي از سويي ديگر.

اين تعامل به وجود آمده ، كه  اصلاً  از يك تقابل و تضاد دروني و بيروني نشات مي‌گيرد، بستر مناسبي بود براي بياني هنرمندانه وتفسيري در اماتيك از تمامي تضادها، فشارها و تعصباتي كه ممكن بود در اين رابطه به وقوع بپيوندند.گاه آنچه موجب پيدايش شخصيتي ماندگار و برجسته در ادبيات نمايشي مي‌شود،پرداختن به همين جنبه‌هاي  در اماتيك،زيبايي شناسانه و ظريف در شخصيت‌است.نويسنده با توجه به جنبه‌هايي پنهان و نيمه آشكار از  شخصيت فرد، او را در تقابل با آنچه نشان مي‌دهد يا آنچه در واقعيت جامعه وجود دارد، به نمايش مي‌گذارد.

شيوه‌اي كه نويسنده به كار مي‌گيرد،"عريان كردن" تدريجي شخصيت‌هاست؛ يعني او اشخاص بازي را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه حجاب ظاهري خود را كه از آن به عنوان " نقابي" براي پنهان كردن يا آراستن شخصيت واقعي شان استفاده مي‌كردند، از دست رفته يا در خطر مي‌يابند و بدين سان براي بقاء خويش و رسيدن به خواست‌هايشان دست و پا مي‌زنند.

مي دانيم كه درام نقطه‌ي شدت يافته‌ي زندگي‌ست. درام نويس با خلق موقعيت پرتنش يا گره خورده (complicated situation) و قرار دادن شخصيت در آن، در واقع افشاي او را طراحي مي‌كند."آندره مالرو" نويسنده و متفكر فرانسوي معاصر معتقد است: انسان عبارت از چيزي است كه پنهان مي كند؛  نويسنده‌ي نمايشنامه‌، با افشاي زواياي پنهان شخصيت كه از طريق رفتار و گفتار صورت مي‌گيرد، در اصل هوّيت اصلي او را بر ملا مي‌سازد، هويتي واقعي كه شخص، خانواده‌ي او و جامعه ، هريك به نحوي ، در شكل‌گيري آن سهيم بوده‌اند.

همان گونه كه اشاره شد اين طرز تلقي از"شخصيت نمايشي"و"پرداخت" آن متاثر از بسياري پديده‌ها و مناسبات علمي- اجتماعي است؛ از جمله ظهور متفكران و دانشمنداني در جامعه‌شناسي و بالاخص روان شناساني همچون "فرويد" ، "آدلر" و"يونگ"؛خصوصاً "فرويد" كه نظرات خود را براساس تفسير رواني شخصيت‌هاي اسطوره‌اي و نمايشي از دل ادبيات بيرون كشيد و در مجموعه آثار خود منتشر كرد و "نويسندگان سخت مجذوب  اين آثار شدند و به نظر مي‌رسيد كه تفسير فرويدي ،كليد پويش‌هاي هنري و مقاصد ناخودآگاه هنرمند و انگيزه‌هاي شخصيت‌هاي آفريده‌ي هنرمند را به دست داده است؛ انتشار آثار فرويد، به نويسندگان رمانتيك و رئاليست جرات و توانايي بخشيد كه تا ژرفناي روح بشر نفوذ كنند. در اين احوال، نظريه‌ي آدلر درباره‌ي عقدة حقارت، و تئوري يونگ درباره‌ي ناخودآگاه جمعي تأثير روان شناسي را بر نويسندگان خلاق قوّت داد."

همچنين،آرنولد ها وزر در "تاريخ اجتماعي هنر" معتقد است كه در "چرخش قرن" ، "روانشناسي افشاء"، ديدگاه زندگي را تعيين مي كند و فرويد و هم فكرانش از اين فرض آغاز مي‌كنند كه حيات آشكار ذهن، يعني آنچه مردم درباره‌ي انگيزه‌هاي رفتار خويش مي‌دانند يا وانمود به دانستن مي‌كنند، اغلب اختقا و تحريف صرف‌انگيزه‌هاي راستين، احساس ‌ها و كردارهايشان است." درام نويس با استفاده از اين طرح "افشاگرانه"، كاري مي‌كند كه گويي شخصيت‌ها در حضور تماشاگران به تدريج "عريان" مي شوند و رفتار و گفتار ايشان چنان است كه هر لحظه قسمتي از ابعاد پنهاني يا ناخودآگاه شان را بر ما آشكار مي سازد؛ چه در وضعيتي قرار گرفته‌اند كه آن‌ها را مضطرب يا افسرده مي‌كند و براي رفع نگراني ‌ها و رسيدن به خواست‌هايشان دست به عملي مي‌زنند كه پرده‌هاي ناشناختگي را بيش از پيش، كنار مي‌زند و سيماي واقعي ايشان را افشا و آشكار مي گرداند.

اين وضعيت مضطرب يا افسرده كننده كه در نمايشنامه‌ها تجلي يافته، مولود تمدن جديد بشري است؛ بي‌ريشه نيست؛ريشه‌در توسعه‌ي صنعتي و ماشيني و تجدد حيات آدم ها دارد  و شايد همان احساس" ناراحتي در تمدن" است كه فرويد به آن اشاره مي‌كند." فرويد اين ناراحتي،اين احساس تعادل ناپذير و بي‌ثبات را در آسيبي رديابي كرد كه بر حيات غرايز و به ويژه بر محرك‌هاي جنسی وارد آمده است" آسيبي كه مفهوم خوشبختي را در دنياي امروز به شدت مورد ترديد قرار مي‌دهد و گاه آن را انكار مي‌كند.

 باری،در درام‌های واقع‌گرا و رويكرد تازه به شخصيت پردازي نمايشنامه‌هاست كه شاهد پيدايش شخصيت‌هاي سه بعدي و كامل هستيم؛شخصيت‌هايي كه بر ابعاد وجودي آنها اعم از بعد جسماني، وبعد رواني و اجتماعي شان آگاهيم؛ و مي‌توان هريك از اين ابعاد را به وسيله‌ي ابزارها و نشانه‌هايي كه در اختيار داريم،مورد مطالعه قرار داد و به اصطلاح تحليل‌شان كرد. اين رويكرد به شخصيت وپرداخت آن، تا پيش از شكسپير تقريباً وجود نداشته ، و پس از رنسانس است كه تا حدودي گهگاه ديده مي شود و در نهايت با رئاليسم شكوفا مي‌گردد.

منابع :

1- ولبور اسکات،دیدگاه های نقد ادبی،مترجم: فریبرز سعادت،نشرامیرکبیر.

2- دیوید بال،از پایان تا آغاز از آغاز تا پایان،مترجم: محمود کریمی حکاک،نشر گل. 

۳- کنت پیکرینگ،چگونه منایشنامه ای مدرن را بخوانیم،مترجم: مریم کبیری و دیگران،نشر نوروز هنر. 

۴- گائتان پیکون،آندره مالرو حماسه سرای تمدن ها،مترجم: سیروس ذکاء،نشر علمی فرهنگی. 

۵- اس.و.داوسن،درام،مترجم: فیروزه مهاجر،نشر مرکز.

۶- رضا سید حسینی،مکتب های ادبی،جلد اول،نشر نگاه. 

۷- سعید شاملو،بهداشت روانی،نشر رشد. 

8- ابراهیم مکی،شناخت عوامل نمایش،نشر سروش. 

۹- جمشید ملک پور،گزیده ی تاریخ نمایش در جهان،نشر کیهان. 

۱۰- فرهاد ناظر زاده کرمانی،درآمدی به نمایشنامه شناسی،نشر سمت. 

۱۱- آرنولد هاوزر،تاریخ اجتماعی هنر،مترجم: امین موید،نشر چابخش. 

۱۲- اورلی هولتن،مقدمه ای بر تئاتر،مترجم: محبوبه مهاجر،نشر سروش.

نوشته شده توسط ادريس عبدي | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 1386/02/17 ساعت
019947.jpg
رضا آشفته:

«بازيگر؛ حضور صحنه اي» ترجمه و تاليف حسن ملكي كه امسال توسط انتشارات افكار و تجربه به بازار كتاب آمد، در كسادي كتاب هاي تئاتري _ به ويژه  گرايش بازيگري _ در نوع خود جالب توجه مي نمايد، از اين جهت كه هر چه كتاب در اين زمينه منتشر شود، در نهايت باني رونق گرفتن و تثبيت تئاتر خواهد شد.

در پيشگفتار كتاب «بازيگر؛ حضور صحنه اي» نوشته شده است: «بازيگري: شش درس نخست»، جلد يكم از مجموعه، درباره تئاتر، در اواخر ارديبهشت ۱۳۸۲ منتشر شد. «بازيگر؛ حضور صحنه اي»، جلد دوم اين مجموعه است... «بازيگر؛ حضور صحنه اي» كتابي است درباره حركات و سكنات بازيگر در صحنه. ساده است: بدن را از جهات صحنه اي تعريف مي كند و اجزاي ظاهري آن را توضيح مي  دهد، مكانيسم حركات و سكنات بازيگر بر صحنه را تشريح مي كند و توصيه هايي گرچه گاه قديمي اما بي گمان لازم در مورد انواع اين حركات و سكنات ارائه مي دهد.

در اين كتاب، شايد براي نخستين بار در ايران، نمونه هايي چند از انواع حركات و سكنات اندام ها و اجزاي مختلف بدن بازيگر، متناسب با سن و جنس نقش، به كمك تابلو و تنديس هايي از نقاشان و پيكرتراشان جهان، عرضه شده است. مختصر اشاره اي به لزوم آشنايي بازيگر با كالبدشناسي و علائم بيماري هاي احتمالي نقش دارد، همچنين، بخش نسبتاً مفصلي به تركيب بندي بصري صحنه مي پردازد و در واقع نقبي به مبحث كارگرداني مي زند.

بنابراين تمامي مقالات در بخش هاي مختلف طوري گردآوري شده است كه به مقوله بازيگري از جنبه بدني (فيزيكي) يا تكنيكي پرداخته شود. البته دو جنبه مهمتر از اين يعني جنبه ذهني يا انديشه اي و جنبه حسي يا روحي نيز در جهت تكامل هنر بازيگري وجود دارد كه در اين كتاب هيچ تمهيدي براي نزديك شدن به آنها وجود ندارد. البته در يك كتاب كوچك پرداختن فقط به مقوله تكنيكي خالي از لطف نيست و آن دو جنبه ديگر نيز بيشتر در سير تجربي و مطالعاتي هر بازيگري ممكن يا ناممكن خواهد شد. اينكه بازيگري تكنيكي باشد و حضور خوبي در صحنه داشته باشد، نياز به پرورش صحيح و صادق دارد.

اگر بازيگري هم مي خواهد در اين سلوك هنرمندانه ماندگاري خود را به ثبات برساند، چاره اي جز كسب تجربه هاي والاي ذهني و حسي ندارد. حسن ملكي هم درباره جنبه تكنيكي مي نويسد: جنبه بدني يا تكنيكي در يك كلام يعني چگونگي حضور بدني بازيگر بر صحنه، اين حضور گاه ساكن است. گاه متحرك يا حركت آن گاه درجاست و گاه توأم با جابه جايي، در همه اين احوال گاه با بيان همراه است و گاه بي صدا يا بي كلام است و سرانجام، گاه فردي است، گاه جمعي. پس اين جنبه مشتمل است بر همه آنچه تماشاگر از بازيگر مي بيند و مي شنود.

وي مي افزايد: اين ديده ها و شنيده ها زماني بر تماشاگر تاثير مي گذارند كه باور شوند و نخستين شرط باور شدن شان اين است كه دست كم راحت و روان انجام شوند. بازي راحت و روان در صورتي ميسر است كه بازيگر بر بدن و بيان خود شناخت و تسلط داشته باشد. بسياري معتقدند كه فقط اين جنبه از كار بازيگري آموختني است. جنبه تكنيكي يا بدني كار بازيگر يعني جنبه مربوط به شناخت و تسلط بازيگر بر بدن و بيان خود. شناخت و تسلط بر بدن و بيان در بازيگري هر يك بحث و فصلي مستقل، مهم و مفصل است. اين كتاب فقط به بدن مي پردازد، آن هم به شناخت اصول كلي و ابتدايي بدن، پس مي توان عنوان اين كتاب را الفباي بدن نيز گذاشت. حسن ملكي در ابتدا قصد داشت كه فقط بخش دوم كتاب قديمي Acting & Stage Movement يعني بخش Stage Movement را تجربه كند كه پس از انجام ترجمه پي برد كه برخي از مباحث اش كامل نيست، بنابراين به منابع ديگر سر زد. وي در اين باره مي نويسد: بار اول بود و تجربه و اعتماد به نفس اندك. دست كم خودم بايد راضي مي شدم. ساختار كتاب را پاك به هم زدم. چيدم و واچيدم. استخوان بندي كه به دل نشست، نظم و نسق مطالب ترجمه را نيز تغيير دارم و نثر به سياق تاليف نزديك شد. شروع و مقدمه و پايان هم كلي كار برد. ماند امضا، امضاي كي؟ «مترجم؟» «مولف؟» «گردآورنده؟».

زيبايي حركت جست وجوگرانه حسن ملكي اين است كه از همان آغاز تكليف اش را با خواننده روشن مي سازد و تمامي تعاريف موجود در اين كتاب را قاطع، فراگير و مطلق نمي داند و اين تعاريف را در موارد صرفاً آموزشي و نظري معتبر مي داند.

يكي از ايرادات وارد بر اين كتاب همانا كمبود تصوير است. با توجه به نبودن مربي كافي در ايران _ به خصوص در شهرستان هاي دور و كوچك _ استفاده از تصاوير رنگي و حتي بهره گيري از  CD آموزشي مي تواند مكمل بهتري براي درك بهتر دستورهاي تكنيكي اين كتاب باشد. اما حسن ملكي از اين قضيه غافل نبوده است بلكه مشكلات مادي، يا نبودن طراح سريع، قوي دست و آشنا با آناتومي را بهانه اي براي پرهيز از اين عملكرد بهتر قرار مي دهد. سر آخر به اين نتيجه مي رسد كه از آثار نقاشان و پيكره سازان جهان براي تفهيم بهتر حركات و سكنات بدني استفاده كند. ناگفته نماند كه نويسنده تاكيد مي كند بازيگراني مانند آهو خردمند و محسن حسيني و عكاسي مانند محمدرضا شريفي نيا براي انجام چنين خواسته اي به عنوان مدل و عكاسي آماده هستند. اما از آنجا كه ما زياد عادت به پذيرش سختي بيش از حد نداريم، مطمئناً در ادامه راه مي بريم و سهل ترين راه ممكن را براي انجام پروژه هاي خود انتخاب مي كنيم. در صورتي كه بدون عكس يا تصاوير آموزشي مي تواند خلاء بزرگ مربيان بازيگري را براي تشنگان هنر بازيگري در سراسر كشورمان پر كند. شايد با حمايت هاي دولتي بتوان اين خواسته را در آينده نزديك برآورده ساخت. شايد هم هيچ گاه اين خواسته به هيچ طريقي برآورده نشود و ما با همين تئاتر متوسط فعلي مان مدارا كنيم تا شايد فرجي حاصل شود!

در ادامه مي توان به قطع كتاب نيز خرده گرفت كه در صورت بزرگ تر بودن مي توانست فرصت بهتري در اختيار آثار نقاشان و پيكر تراشان دنيا قرار دهد، تا مفهوم تكنيك هاي بازيگري به نحو بارز و برجسته تري نمود عيني يابد. گاهي تصاوير فعلي آنقدر كوچك هستند كه هيچ توفيري در انتقال مفاهيم ندارند.

ملكي در پرده صفر به طور مفصل به موضوع «حضور صحنه اي» مي پردازد و اين حضور را به تجلي بصري و كلامي بازيگر تعبير مي كند. در ادامه به كالبدشناسي صحنه اي اشاره مي كند و از بازيگر مي خواهد كه مهمترين وسيله بازي را بشناسد. بنابراين به تفصيل، اجزاي بدن و كاركرد آنها را شرح مي دهد، تا با تسلط بر آناتومي بدن بازيگر بهتر بتواند از اين اجزا در جهت انتقال مفاهيم موجود در متن و القاي بهتر كاراكتر بهره مند شود.

در ادامه به مفاهيم ايستايي و سكون در صحنه اشاره مي كند و در فصل ميان پرده يك موضوع مقدماتي «حركت» را مطرح مي سازد. در اين بخش حركات صحنه اي به سه نوع اصلي تقسيم بندي مي شود: حركت مكاني، حركت بياني و حركت كاري. در پرده دوم تا چهارم، اين سه حركت اصلي به طور مشروع به همراه تصوير مطرح مي شوند. در ميان پرده دوم حركت مخالف تعريف مي شود.

پرده پنجم به موضوع «شرايط سني» مي پردازد كه تمامي حركات در اجزاي مختلف بدن در سنين مختلف با تصوير نشان داده مي شود. شايد اين تصوير ها كمك  زيادي به بازيگران در ايجاد تصاوير قابل باور بكند. در هر صورت زماني كه قرار است همه چيز بر پايه تكنيك و ممارست مصداق عيني بيابد، رجوع به اين تعاريف و تصاوير تا حد زيادي به درك بهتر اين تكنيك ها كمك خواهد كرد.

پرده ششم درباره «تركيب بندي بصري» است كه به عنوان ضميمه اي مكمل مي تواند در جهت حضور بهتر در صحنه بازيگران باشد. ته پرده كتاب نيز به «ويژه ها» اختصاص يافته است. ويژه ها حركت ها يا اعمالي صحنه اي اند كه به تعبيري ويژه صحنه اند و در زندگي معمولي معمولاً محملي ندارند: ۱) «گرفتن»، «دادن» و «دزديدن» صحنه؛ ۲) «پوشش» و ۳) «تعظيم پاياني» يا «رورانس».

در مجموع كتاب «بازيگر؛ حضور صحنه اي» مي تواند در حد و اندازه خود خلاء موجود در زمينه آموزش بازيگري تئاتر را پر كند، هر چند كاستي هايي در كتاب موجود است كه آنها نيز در چاپ هاي بعدي مي  تواند زدوده شود يا پيشنهادهايي در حاشيه اين كتاب مي تواند به وقوع بپيوندد كه ارزش و اعتبار آن را براي سال هاي سال تضمين كند. شايد اين نوع كتاب نويسي ها زمينه لازم را براي مقابله با كتاب سازي هاي رايج فراهم سازد، تا در آينده شاهد رشد و اعتلاي مسائل فرهنگي و اجتماعي در سطح كلان باشيم
نوشته شده توسط ادريس عبدي | موضوع: | لینک ثابت |